بسم الله
دو ماهی مانده بود به نیمه شعبان. اردیبهشت 91 بود. یکی از دوستانم در دانشکده صدایم زد که برای نیمه شعبان کاروانی دانشجویی به کربلا می رود و چند جای خالی دارد. می آیی؟؟
می آیی...
چه سوال بزرگی بود! نمی دانم چه بود که به جانم افتاد و نگذاشت همان لحظه "آره من که حتما میام" را بگویم و ذوق کنم، و به جای آن گفتم: "فکرامو بکنم خبر میدم"
انگار همین حرف بی جا پایه این شد که مدام فکر کنم. دو ماه قبل، سفر عمره ای توفیق شده بود و در بین الحرمین مدینه دعا کردم که سفر بعدی خارج از ایرانم عراق و بین الحرمین کربلا باشد. حال به همین زودی دعایم داشت مستجاب می شد اما امان از فکرهای اضافه! فکرهای اضافه و بی اساس و آخر هم این نتیجه کاملا عجیب که هنوز وقت آن نرسیده و زود است و گفتم "نمی توانم!"
دو نفر از دوستان نزدیکم همراه این کاروان شدند و روزی که برای خداحافظی با من تماس گرفتند، تازه فهمیدم که چه غلطی کرده ام! درخلوت خودم اشک می ریختم و به خودم لعنت می فرستادم که آخر این جا ماندن چه بلایی بود که بر سر خودم آوردم؟
با دست خودم خودم را سوزاندم...
بعد از آن چندین بار از طرق مختلف مخصوصا از راه دانشگاه و عتبات دانشجویی ثبت نام کردم اما اسمم در نمی آمد. به این هم راضی نبودم که همینطور عادی جایی ثبت نام کنم و بروم. باید اسمم جایی در می آمد انگار تا آرام شوم! بیش از دو سال واقعا سخت گذشت و سوزناک... 3 تلاش و همه ناکام...
تا اینکه باز دانشکده...
عصری برای نماز به نمازخانه رفتم. روی دیوار پوستری دیدم؛ ثبت نام عتبات دانشجویی برای عرفه...
پس از نماز، در سایت دانشکده بودم و رفتم برای ثبت نام که مدارکی می خواست. به خانه که رسیدم اولین کارم ثبت نام بود و مثل همیشه امیدوار به دعوت.
کارم شده بود چک کردن سایت و شمردن روزها تا اعلام اسامی. و بالاخره اعلام شدند؛ اسمم درآمده بود!
سر تا پا بهت بودم و حیرت...
بعد از 2 سال شد؛ بالاخره اسمم جایی برای کربلا درآمد! با شوق و ذوق به خانواده گفتم و همه چی عالی داشت پیش می رفت که ظهر روزی در خرداد ماه اخبار اعلام کرد: سقوط شهر موصل توسط داعش!
قدری بعد از خبر این به ذهنم آمد که خدایا نکند سفر کربلا کنسل شود؟؟
چند روز بعد: مرزهای زمینی ایران و عراق همه بسته شدند...
هر روز داعش پیشروی بیشتری می کرد و اوضاع بدتر می شد و دل من هم آشوب تر که خدایا بعد از این همه وقت انتظار حالا چه می شود؟!
یک روز امیدوار بودم و یک روز ناامید. به ما گفتند فعلا چیزی قطعی نیست اما مدارک را بیاورید. حالا یک مرحله دیگر هم اضافه شده بود؛ راضی کردن مادر!
آخرین شب فرصب ارسال مدارک بود که بالاخره تلاش ها نتیجه داد و مادر رضایت خودشان را اعلام کردند. فردای آن روز از این سر به آن سر شهر می رفتم تا کسری مدارک را آماده کنم و به دستشان برسانم که الحمدلله رسید.
خرداد ماه گذشت و مرداد ماه در مشهد در حال پیاده روی سمت حرم امام رضا بودم که پیامکی با این مضمون به دستم رسید: بخش دوم هزینه را واریز کنید که به امید خدا سفر انجام می شود...
در حرم سراپا تشکر بودم... و لبریز از شرمندگی که خدایا من کجا و این همه لطف کجا...
کم کم آماده می شدم. سفر اوایل مهر بود و کار من رویا پردازی و صحنه سازی لحظه رسیدنم به حرم های عزیز شده بود. بارها در ذهنم گذراندم که وقت اولین ثبت تصویر حرم در ذهنم چه کنم.
دو روز مانده به سفر خبر آمد که مرز مهران باز شده و ما می توانیم از آن جا و زمینی برویم. هزینه سفر هوایی قدری بیشتر بود و افرادی از عهده آن برنمی آمدند که شکر خدا این مانع هم برطرف شد...
روز های قبل از سفر هم سیل حلالیت طلبیدن های من بود و از آن طرف هم التماس دعا ها وخواسته ها و نذورات دوستان و آشنایان.
بالاخره 5 مهر 1393 ساعت 20:45 از تهران حرکت کردیم. در اتوبوسی که به نام زهیر بن قین مزین شده بود.
حدود 10 صبح مرز مهران بودیم. با دیدن تابلوی مرزی ناخودآگاه ذهنم رفت به 6 ماه قبل و روزهای اول سال که شلمچه بودم. از آن جا به خوبی برج های نگهبانی عراق پیدا بود. تابلویی در شلمچه نصب بود که با دیدنش عجیب هوایی شدم و دلم تا آمد بگیرد، شکست... با آن تابلو عکس هم گرفتم. روی آن نوشته بود: تا کربلا فقط یک سلام...
حال 6 ماه گذشته و سلام علی الحسین...
عبورمان از گیت های عراق طول کشید. قبل از سفر از زمان مسیر پرسیده بودم و گفتند که از مرز تا نجف حدود 4 ساعت راه است. 17:30 بود که راه افتادیم و من آماده که تا چهار یا پنج ساعت دیگر در حرم هستم. اما مسیری که می رفتیم هیچ شباهتی به جاده اصلی و عادی نداشت و به شدت خراب بود و ما در اتوبوس به سان کشتی ای طوفان زده در تلاطم بودیم. بعد کاشف به عمل آمد که گروه اسکورت سربازان عراقی به دلیل خطرات داعشیان ما را از جاده ای دیگر به سمت نجف می برند و فعلا معلوم نیست چقدر در راهیم...
در طول مسیر به همت دوستان با شعرهای زیبا و ناب و نواهایی دل¬انگیز همراه شدیم. بیشتر از حضرت زینب-(س) خوانده شد. در مسیر نجف و سوز زینب... در مسیر کوفه و سوز زینب...
بالاخره این جاده به پایان آمد و پس از 9 ساعت به نجف رسیدیم! از لحظه ورود به شهر فقط چشم می گرداندم تا بارگاه مولا را ببینم. به گمانم که اینجا هم مثل مشهد می توان از مناطق مختلف حرم را دید اما چیزی یافت نشد!
03 بامداد در محل اسکان مستقر شدیم و آماده شدیم تا برای نماز صبح به حرم برویم. حدود 15-20 دقیقه پیاده روی داشتیم. هرچه جلوتر می¬رفتیم، دل¬ها بیتاب¬تر می¬شد. بعد از دوبار تفتیش بدنی دیگه رسیده بودیم به حرم. کفش¬ها رو درآوردیم. "فاخلع نعلیک، انک بالواد المقدس طوی". قلبم داشت از سینه بیرون میزد. دیگر واقعا رسیده بودیم. بعد چند سال حسرت و دو شب سختی راه...
با سری افتاده رفتم جلو و بعد دیدگانم منور شدند:
ایوان نجف عجب صفایی دارد
حیدر بنگر چه بارگاهی دارد
نشستیم برای نماز. باورم نمی¬شد که در صحن حرم حضرت علی(ع) نشسته باشم. مبهوت بودم و حیران. بعد از چند دقیقه دو رکعت نماز شکر خواندم و اشکباران شروع شد...
2.5 روز نجف بودیم. و چقدر شیرین... حرم مولا علی عدل خود خانه پدری است. در چشم ظاهر مساحت کمی دارد اما بزرگی می کند... پر نمی شود انگار!
وادی السلام را زیارت کردیم و در مسجد سهله مهمان امام زمان بودیم و در ایام مسلمیه هم به مسجد کوفه مشرف شدیم. آه که تمام مسجد کوفه حرف از غربت می زند. مسجد کوفه مرا به یاد مسجد شجره انداخت. انگار که در این جا محرم می شویم تا به کربلا برویم...
ایام حضور در نجف به چشم بر هم زدنی گذشت و بار جمع کردیم. کاروان ما قصد پیاده روی تا کربلا را داشت. به دلیل حمله داعش به شهرهای شمالی عراق، بسیاری از موکب های بین راه در اختیار آوارگان قرار گرفته بود و چندان جای زیادی برای اسکان نبود. به همین دلیل تا تیر 500 را با اتوبوس رفتیم و بعد نوبت به پیاده روی رسید. قدری شب هنگام رفتیم و در موکبی حوالی تیر 721 که از قبل تدارک دیده شده بود، شب را به صبح رساندیم و بعد از نماز صبح راه را ادامه دادیم. چه راهی! این مسیر قدمگاه است. قدمگاه سجاد(ع)، زینب(س)، ام¬کلثوم(س)، رقیه(س)، حضرت باقر(ع) و باقی افراد این کاروان بزرگ. کاروان زنده کننده دین؛ کاروانی که اسیر رفت و آزاده برگشت؛ مردانشان در خون خود تپیدند و عشق بازی کردند و با بدن¬هایی پاره¬پاره باز لبیک حسین را پاسخ دادند. اما دیگر از جا نمی¬توانستند برخیزند. برای همین سرهایشان را به عنوان محافظ زنانشان فرستادند. به سرداری سر حسین...
حوالی ظهر حین حرکت صدای دویدن کسی را پشت سرم شنیدم. برگشتم. دختر بچه ای حدودا 8 ساله بطری به دست و پا برهنه به سمتم می دوید. چشمان روشن بسیار زیبایی داشت. اما موهایش به هم ریخته و لباس و چهره اش خاکی بود. مشخص بود که از آوارگان شهرهای شمالی عراق است. بطری آب یخ را به دست من مبهوت میخ شده بر زمین داد و همانطور دوان دوان دور شد. خدایا اینان که هستند؟ این همه سختی و مشقت را تحمل می کنند اما باز هم نوبت به زائر حسین که می رسد، آماده به کمک هستند. حتی اگر از آن ها چیزی هم نخواهی آن ها به تو کمک می کنند! اینجا مهم نیست چگونه آدمی باشی، تو زائر حسینی و به خاطر حسین عزت و احترام پیدا می کنی. نام حسین آبرو می دهد... آن بطری را به یادگار هنوز هم نگه داشته ام.
به تابلویی رسیدم؛ کربلا 10 کیلومتر! 10 کیلومتر با ماشین یعنی که تا چند دقیقه دیگر می رسی اما پای پیاده یعنی حدود 2.5 ساعت دیگر راه مانده! و چه زمان مناسبی تا بیشتر و بهتر فکر کنی و آماده شوی به اینکه به کجا قدم می گذاری و وارد می شوی...
به شهر وارد شدیم. جایی خیابان پیچید. و چشمانم؛ آه چشمانم چه دیدند... حرم عباس نمایان شد...
از این بالاتر چشم چه میخواهد دیگر؟ اگر قرار است چشمم در قیامت گناهانم را بگوید، نامرد است این فیضی که برده را نگوید و بخاطر آن از من تشکر نکند!
تمام وجودم روضه شد. دست خودم نبود. همینطور زیر لبم و از چشمانم روضه می ریخت.
یا عباس جیبل ماء لسکینه... یا عباس شوفل حرم حرقوه... انا العباس واویلا... حسین تنهاست واویلا
مسیر را کج کردم تا اول به محل اسکان بروم و بار سبک کنم و با فراغ بال بیشتری به زیارت بروم. دیگر غروب شده بود؛ غروب پنجشنبه. راه افتادم سمت حرم ارباب...
شب¬های جمعه فاطمه؛ با اضطراب و واهمه، آید به دشت کربلا، گوید حسین من چه شد...
این نوا را بسیار شنیده¬ام و اکنون شب جمعه است و ما هم شده ایم زائر حسین. در کنار تمام انبیاء و اولیا...
هرچه نزدیک¬تر می¬شدم، طاقتم هم طاق¬تر می¬شد. به ایست بازرسی رسیدم. ردش که کردم حرم نمایان شد. السلام علیک یا اباعبدالله...
در همان حوالی چشمم به خیمه¬گاه و تل زینبیه افتاد. ترسیدم! ناخودآگاه با وحشت زیر لب گفتم تل چقدر به حرم نزدیک است! واقعا باورنکردنی بود. آخر مگر می شود از این فاصله کم تمام آن ماجرا را دید؟؟ آخر تو ای زمین کربلا چگونه تاب آوردی؟!
باز هم جلوتر رفتم و از درب وارد شدم. آخرین تفتیش هم انجام شد. سرم را که بالا گرفتم، عشق را دیدم. ضریح حسین از همانجا پیدا بود...
هذا حسین؛ قتل عطشانا و مظلوما...
خدایا شکرت... هزاران بار شکر که این لحظه را زندگی کردم.
داخل حرم شدم. به نماز جماعت نرسیده بودم و تصمیم گرفتم همان جا اول نماز مغربم را بخوانم. در قنوت نماز واقعا می خندیدم! از شدت ذوق و وصال! کمی بعد هم در همان قنوت گریستم؛ باز از شوق وصال. به فتوای خودم نمازم را باطل نکردم. آخر دیگر مجنون شده بودم. بر دیوانه که حرجی نیست...
ما را در سایت خودمونی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 36