جمعه 26/07/1398
حوالی 4:30 از خواب بیدار شدم و بچهxadها را هم بیدار کردم تا آماده رفتن شویم. وسایلxadمان را جمع کردیم و بعد از نماز صبح از محل اسکان به جایی که ماشین مورد نظر پارک بود حرکت کردیم. بیشتر با ملیکا همقدم بودیم و کلی از خاطرات سفرمان به هم میxadگفتیم. این نرسیدن ما به هم در راه و همیشه 100 عمود عقب بودنمان و اینطور رسیدن در کربلا هم ماجرای جالبی شد. حدودا 28 نفر بودیم که سوار یک ون خوبی شدیم. خانمxadها بیشتر بودند. جالب اینکه هزینه هر نفر 280 هزار تومان شد!!! شکر. هزاران بار شکر. کنار ملیکا نشستم و بیشتر مشغول حرف زدن شدیم. اول راه پر از شوخی و خنده بود و خوش گذشت انصافا. بعدتر تقریبا همه خوابیدیم تا اوایل جاده بغداد – سامرا که ایست بازرسیxadها شروع شد. در یکی از ایستxadها، گفتند هیچxadکس نباید شلوار پلنگی یا شش جیب داشته باشد. خلاصه دوتا از بچهxadها مجبور شدند روی سقف ماشین شلوارهایشان را عوض کنند:)))
ساعت 13 به سامرا رسیدیم. نسبت به سامرایی که دو سال پیش دیده بودم، تفاوت زیادی کرده بود. الحمدالله امنیت بیشتر و فضا برای رفت و آمد راحتxadتر شده بود. موکبxadهای زیادی هم در راه بین گاراژ تا حرم برپا شده بودند. همان اوایل ناهار خوردیم و بعد سمت حرم حضرات حرکت کردیم. قرار شد از 13:30 تا 14:30 زیارت کنیم و برگردیم. مثل همیشه وقت سامرا اندک است...
سامرا در اصل "سرّ مَن یرا" بوده. یعنی جایی که با دیدنش شادی و سرور به آدم دست میxadدهد. مگر میxadشود محل تولد امام زمان باشی و کسی با دیدنت شاد نشود؟ در عین جنگ و محاصره شدید، اما هنوز هم این شهر زیباست. دجله پرآب از کنارش رد میxadشود و نخلستانxadها و تاکستانxadهای زیبایی هم شهر را احاطه کردهxadاند. در حاشیه شمال شرقی سامرا مناره زیبای مسجد جامع عباسی نمایان است و در قلب شهر هم اصل جنس! گنبد و بارگاه زیبا و طلایی حرم عسکریین. بزرگترین گنبد جهان که به لطف خدا پس از آن فاجعه بمب گذاری بار دیگر با عظمت ساخته شد تا چشم وهابیت کور شود انxadشاءالله...
اما در کنار همه اینxadها، سامرا عجیب بوی غربت میxadدهد...
وارد حرم شدیم. اول نماز ظهر و عصرمان را خواندیم و بعد سمت ضریح رفتیم. به راحتی دستمان به ضریح رسید و مشغول نجوا شدیم. داخل ضریح را نگاه کردم. 4 مزار نورانی امام هادی (ع)، امام حسن عسکری (ع)، نرجس خاتون و حکیمه خاتون کنار هم قرار داشتند. نکته جالبی به چشمم خورد که تا به حال به آن دقت نکرده بودم. امام حسن عسکری و نرجس خاتون، این زن و شوهر اینجا چه عاشقانه کنار همxadاند! زوجی که همواره در حصر و خفا زندگی کردند اما مشخص است عاشق هم بودهxadاند که حتی مزارهایشان هم تا همیشه کنار هم است...
خدایا اصلا قرار نبود به سامرا بیایم! تا ساعت 20 دیشب اصلا چنین برنامهxadای نداشتیم! اما الآن ساعت 14 در حرم سامرا روبهxadروی ضریح نشستهxadام و مشغول نوشتن این مطالب هستم. و این ما نیستیم که آمدیم. بلکه ما را آوردند... شکر.
حکم آنچه تو فرمایی و لطف آنکه تو نمایی...
در خانه امام زمان نشستن، حس و حال عجیبی دارد. اینکه بدانی جایی نشستی که امام هادی و امام حسن عسکری در آن زندگی میxadکردند و امام زمان هم آنxadجا به دنیا آمده و زندگی کرده، خیلی خیلی زیبا، پر حس و عاشقانه است.
سری هم به سرداب مطهر زدیم و بعد به محل قرارمان برگشتیم. همینقدر کوتاه اما بشدت پر از حس و عشق و لطافت و ملاحت. چقدر دلم برای سامرا تنگ شده بود.
از حرم که بیرون آمدیم، از همدیگر به یادگار و با حرم عکس هم گرفتیم. در مجموعه عکسxadهام با حرمxadهای مطهر اهل بیت، عکس با حرم سامرا را کم داشتم که الحمدلله این هم جور شدJ
جایی که منتظر بودیم تا همه جمع شوند، از موکب کناری صدای نوحه ترکی قدیمی معروف در مورد امام زمان به گوشمان میxadرسید. چند سال بود که آنxadرا گوش نداده بودم و حالا باید در سامرا میxadشنیدم. همان موقع سجاد حاجوی نکته جالبی را به من گفت که اصلا حواسم به آن نبود. اینکه شب جمعه کربلا بودیم و حال ظهر جمعه سامرا و در خانه امام زمانیم...
و چقدر این نوحه زیبا بیشتر بر جانم نشست...
ای قلم سوزلرین ...
عجیب دلم رفت. آقا بیا دیگه! بابا به خدا خسته شدیم. شما که خودتونم سختتونه، بیا دیگه! از ما که چیزی در نمیاد...
از سامرا تا سید محمد، نوحهxadهای اربعینی گوش دادیم. از کربلا میxadخوام اباالفضل تا کنار قدمxadها جابر و پشت سر مرقد مولا و ... . انگار نه انگار که همین امروز صبح از کربلا بیرون آمدهxadایم؛ همه دلxadهایمان باز هوایی شد. باز دلم پیادهxadروی میxadخواست. انگار نه انگار که همین دیشب بود رسیدیم اما باز دوست داشتم از نجف راه بیفتم تا به کربلا برسم...
از همین حالا اشکم درآمده و منقلب شدهxadام. دیوانگی و شیدایی برای حسین چه حالی دارد... چطور تا اربعین سال بعد صبر کنم؟ وای بر من اگر سال بعد اربعینی نشوم!
خدایا آخر این می ناب قدح دست حسین چیست که اینچنین سکرآور است...
ساعت 16:30 به حرم سید محمد رسیدیم. چه انسان جلیلxadالقدر و بزرگواری... فرزند بزرگ حضرت امام هادی که همه فکر میxadکردند امام بعدی ایشان هستند و در راه بازگشت از سفر حج به سامرا، در شهر بلد که میان راه بغداد به سامرا قرار دارد، به شهادت رسیدند و همانجا هم دفن شدند. عراقیxadها به ایشان لقب اباالفضل ثانی را دادهxadاند و به شدت ایشان را قبول دارند و حاجتxadهای زیادی ازشان میxadگیرند. به خصوص در زمینه فرزند دار شدن که تخصص حاجتی ایشان است:))
خدایا به حق جناب سید محمد، اولادی صالح، باتقوا، اهل دین و دینداری و اثرگذار مثبت در جامعه به ما عطا فرما. الهی آمین...
هنوز غروب نشده بود که از سید محمد به سمت بغداد و کاظمین حرکت کردیم. تب کرده بودم! به ملیکا گفتم و لحظاتی بعد سیل قرصxadهای مختلف به سمتم روانه شد:) دو تا استامینوفن خوردم و خوابیدم تا به گاراژ الجوادین کاظمین رسیدیم.
و کاظمین! اینجا کار زیاد دارم. هم تشکر بابت توفیقی که به این حقیر بابت نوشتن کار غباری در نور دادند و هم مدد گرفتن برای اتمام کار و انجام کارهای بعدی.
اول کمی در بازار جلوی حرم گشتیم و علی و صادق چفیه و عطر خریدند و بعد وارد حرم شدیم.
شب اربعین و کاظمین؛ به به. غباری در نور را هم با خودم به حرم بردم.
از در حرم که رد شدیم و در صحن چشمم به این دو گنبد زیبای کنار هم افتاد، ناخودآگاه به سجده افتادم. حالم در کاظمین با باقی حرمxadها متفاوت بود. این یک سال و چند ماهی که درگیر نوشتن غبار بودم، رسما با بحریه، بشر حافی و امام کاظم زندگی کردم. غباری در نور بخاطر بحریه عزیزم که شخصیت اصلیش بود، شد دخترم. و این دختر زیبا و نازدار و ملیح، هدیه امام کاظم به این حقیر است...
با علی و صادق در صحن نشستیم و اول نماز مغرب و عشایمان را خواندیم. و برای بار دوم در زندگیم این روز طلایی را گذراندم که نماز صبح در کربلا، ظهر و عصر در سامرا و مغرب و عشا در کاظمین؛ الحمدلله...
کمی دیگر نشستیم تا نماز مستحبی بخوانیم و مناجات کنیم که یکدفعه دیدیم حاج آقا اسماعیلی از در حرم وارد شد و او هم ما را دید! الله اکبر. چه خوب و به موقع آمد. کنارمان نشست و کمی گپ زدیم و بعد برایxadمان روضه هم خواند. شب اربعین، حرم کاظمین، اهل دلی برایت روضه بخواند، خدایا در خواب هم چنین چیزی نمیxadدیدم... دمت گرم اوس کریم...
بعد از گریه حسابی، از حاج آقا خداحافظی کردیم و وارد روضه منوره شدیم. دیگر حالم دست خودم نبود. شیدا شده بودم. غباری در نور را به ضریح آقا امام کاظم و امام جواد متبرک کردم و گوشهxadای ایستادم و مشغول نجوا و مناجات با حضرات شدم.
دفعه قبل که اینxadجا آمده بودم، خیلی رویم نمیxadشد با امام کاظم صحبت کنم. عظمت خاصی از ایشان من را گرفته بود. بیشتر با امام جواد درد دل کردم و گپ زدم. اما اینxadبار صحبت با هر دو بزرگوار برایم راحتxadتر شده بود. این هم باز از برکت کار غبار است.
زیارت کاظمین عجیب عالی و پر حس بود. دست آخر باز لحظاتی در صحن نشستم و به دو گنبد خیره شدم. عجیب این صحنه آرامش بخش است، آرامش محض!
خدایا انصافا پایان بندی ازین بهتر نمیxadشد که رقم بزنی. پیش از خروج از حرم، باز به سجده افتادم. لختی به کل این سفر عجیب فکر کردم. هیچ لحظهxadای از این سفر، هیچ لحظهxadاش دست ما نبود! تک تکش را خودشان برایمان رقم زدند. وگرنه من اصلا نباید اینxadجا میxadبودم...
اوس کریم؛ ایول داری...
***
شنبه 27/07/1398
حوالی 03:30 صبح به مرز رسیدم و شکر خدا بدون معطلی خاصی مرز را رد کردیم. سمت ایران در چادرهایی که برای اسکان موقت در نظر گرفته بودند، وسایلمان را گذاشتیم و بعد از خواندن نماز صبح و خوردن صبحانهxadهای مختلف اعم از حلیم و تخم مرغ و چای (چقدر زود دلم برای شای عراقی تیره پرشکر خوشمزه تنگ شد!) از موکبxadهای مختلف دم مرز، در همان چادرها مشغول استراحت شدیم تا اتوبوسی که هماهنگ کرده بودند، برسد. همراه ملیکا و بچهxadهای قرارگاه میxadخواستم به تهران بروم. آن جمعهxadای که برای بدرقه ملیکا به ترمینال غرب رفته بودم، اصلا فکرش را هم نمیxadکردم که انتهای سفرم با اینxad گروه باشد...
علی و صادق میxadخواستند به اصفهان بروند. به حال علی خیلی غبطه میxadخورم. هم از نظر زائر اولی بودنش که همیشه حال زائر اول متفاوت با بقیه است و هم اینکه تا همین چند ماه پیش حتی مشهد هم نرفته بود. اما در کمتر از یک سال، علاوه بر مشهد، نجف، کربلا، کاظمین و سامرا هم روزیش شد! خدا که بخواهد برای کسی کاری انجام دهد، کم نمیxadگذارد و سفره کرامتش را گسترده پهن میxadکند. و شاید اگر او و دعایش نبود، اصلا من را به این وادی عاشقان راه نمیxadدادند...
حال صادق هم رویایی است. همه را حسین میxadبیند. همه را! چقدر این حالش را خریدارم...
و این وسط من مجنون گیج چه میxadکردم خدا داند...
با علی و صادق، همسفران و هم رکابان عزیزم که اگر نبودند قطعا این سفر اینقدر زیبا نمیxadشد خداحافظی کردم و راهی شدند.
چند ساعت بعد هم ما راهی شدیم. البته انگار هیجان این سفر تمام نشدنی بود که علاوه بر جذابیت کباب مهدی آباد ایلام، تصادف با دو راس بز بیچاره در جاده ایلام به کرمانشاه هم به هیجاناتش اضافه شد!
آشنا شدن با بچه های قرارگاه جهادی امام رضا هم از دیگر برکات این سفر بود. بچهxadهایی خاکی مخلص و با صفا. دم همشون گرم.
4 صبح یکشنه میدان آزادی بودیم و با همه خداحافظی کردیم و با ملیکا به خانه رفتیم.
عجیب بود. هنوز هم نمیxadفهمم که کجا بودم. انگار همه این سفر رویا بود.
اما یک درس بسیار مهم از این سفر گرفتم: هیچی نیستم! هیچی هیچی! هرچه هست خدا هست و اهل بیت و حسین ...
خدایا؛ قطره ای از باده عاشقانت را به ما چشاندی؛ حال ما را جرعه ای از این قدح مهمان کن...
و آخر سر حافظ گفت:
حالیا مصلحت وقت دران میxadبینم
که کشم رخت به میخانه و خوش بنشینم
جام مِی گیرم و از اهل ریا دور شوم
یعنی از خلق جهان پاکدلی بگزینم
جز صراحی و کتابم نبود یار و ندیم
تا حریفان دغا را به جهان کم بینم
(حافظم فهمید که کرم کتابمJ )
سر به آزادگی از خلق برآرم چون سرو
گر دهد دست که دامن ز خسان در چینم
بس که در خرقه آلوده زدم لاف صلاح
شرمسار ز رخ ساقی و می رنگینم
سینه تنگ من و بار غم او هیهات
مرد این بار گران نیست دل مسکینم
بر دلم گرد ستم هاست خدایا مپسند
که مکدر شود آیینه مهر آیینم
من اگر رند خراباتم و گر حافظ شهر
این متاعم که تو میxadبینی و کمتر زینم
خدایا ببین آخه! حتی حافظ هم دستور به مِی خوردن داد!
و درس سفر را چه خوب گفت: این متاعم که تو میxadبینی و کمتر زینم...
الحمدلله...
#دربان
خودمونی...ما را در سایت خودمونی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 36