قدح عاشقان 1

خرید بک لینک

سفرنامه پیاده xadروی اربعین 1441

پیش نوشت:

محرم و صفر امسال، بسیار متفاوت و همراه با تجربهxadهای جدیدی بود. حدود یک ماه قبل از شروع محرم، بحث کاری برنامه جاذبه شبکه افق پیش آمد و روزی به دفتر برنامه در موسسه عصر رفتم و با امیرحسین رحیمیان عزیز، در مورد کار صحبت کردیم و از همان روز ذهنم روی مباحث و کارهای مرتبط با این برنامه متمرکز شد. یک لیست کتاب مرتبط تهیه کردم و خریدم و از همان ایام تا حوالی اربعین، حدود 17 کتاب مختلف با حال و هوای امام حسین را خواندم. کتابxadهایی مثل به سفارش مادرم، سِفر عشق، ازدحام بوسه، پنجرهxadهای تشنه، المصارع و ...

تقریبا همزمان با شروع این کار، پیشنهاد کاری دیگری هم از طرف آقای بابازاده از طرف سایت پاتوق کتاب فردا و مجله کتاب فردا داده شد. آن هم مرتبط با کتب عاشورایی بود. و کتابxadهای عاشورا چگونه و چرا و شش گوشه را بابت این کار خواندم.

و این دو کار به علاوه فکر برای بسته پیشنهادی کتاب محرم برای ارائه و اجرا در ذیل طرح جامع کتاب و کتابخوانی دانشگاه صنعتی اصفهان، حال و هوای محرم و امام حسین را یک ماه زودتر از شروع محرم برای من به ارمغان آوردند. و چقدر خوشبخت و خوش روزی بودم که این کارها نصیبم شد و توفیق پیدا کردم تا با این مجموعهxadها به واسطه امام حسین کارم را شروع کنم.

چهار روز ابتدایی دهه اول محرم را اصفهان بودم. دو سال گذشته نشده بود که در مراسم دهه اول هیئت بنکدار شرکت کنم. سال گذشته خیلی مصر بودم ولی سنگ کلیه نگذاشت! ولی امسال هرطور بود، قصدش را کردم و شکر خدا دو روز شرکت در مراسم این خانه عجیب نصیبم شد.

خانه بنکدار در نزدیکی 4 راه تختی و محله مسجد حکیم، بیش از 150 سال قدمت دارد و تقریبا به همین اندازه در آن روضه دهه اول خوانده شدهxadاست. وارد خانه که میxadشوی حس و فضای معنوی خاصش بر این ادعا صحه میxadگذارد، 150 سال اشک و گریه و نجوا و مناجات مردم در جای جای خانه موج میxadزد. واقعا حضور در مراسمش بسیار بسیار لذت بخش بود. شکر. مردم از پیر و جوان و از مناطق مختلف اصفهان برای شرکت در مراسم این خانه خودشان را به اینxadجا میxadرسانند و صبحxadها صفxadهای طویلی برای ورود به این خانه تشکیل میxadشود.

روز دوم محرم هم به لطف حاج آقا صالحی در مراسم صابر خراسانی در خمینی شهر شرکت کردم که آن هم عجیب مجلسی بود! سنگین و پر از حس و حال و شور حسینی...

نیمه دوم دهه را تهران بودم. دو شب هیئت با صفای زهیر، یک شب برنامه دانشگاه امام صادق (ع)، شب تاسوعا طبق روال هرساله خانه عمو احمد و شب و روز عاشورا هم به خانه عزیز رفتیم. صبح عاشورا مثل همیشه اول رفتم خانه سرهنگ. به اواخر مقتل خوانی رسیدم. بسی سنگین و دلکش...

و بعد رفتم سمت خیابان آذربایجان و رودکی و بین هیئات آنxadجا گشتی زدم. در راه هم کمی قرآن خواندم هم حافظ. و تقریبا از همین جاها بود که حافظ شد همراه و دلگشای من...

و قرآن گفت:

والذین جاهدوا فینا لنهدینم سبلنا و ان الله لمع المحسنین (عنکبوت – 69)

بنصرالله ینصر من یشاء و هو العزیز الرحیم (روم -5)

چقدر پر بشارت...

و حافظ گفت:

و این صدق بیاموز از آب صافی دل

به راستی طلب آزادگی ز سرو چمن...

چشمJ

پیش از ظهر برای شرکت در مراسم سینهxadزنی هیئت دیوانگان، دوباره به خانه سرهنگ رفتم. در ایوان خانه بودم که یکی از قدیمیxadهای هیئت، بنر شعر دسته سوم را دستم داد و گفت برو تو...

خیلیییی واسم خاص و عجیب بود. بین این همه آدم چرا به من داد؟

دسته سوم، دسته علی اکبر بود. و شعر دم امسالش حالا به این حقیر فقیر رسیده بود:

آه و واویلا شد بپا غوغا غرقه خون گشته اکبر لیلا

ای امید دل خون بابا "2"

ای چراغ شب تار لیلا

خدا خدا خدا خدا امیدم رفت "2"

در طول دسته از خانه سرهنگ تا مسجد صاحب الزمان و بعد از نماز از سر آذربایجان به بعد، چقدر پای این علامت گریه کردم و شکر بابت توفیقش...

و بعد به دسته زنجیرزنی هیئت عزاداران حسینی دم خانه عزیز رفتم و در آن هم شرکت کردم. شکر

بعد از دهه اول، کار کتاب محرم دانشگاه و ادامه کار شبکه افق و کاروان اربعین خواهران دانشگاه و گپ و گفت های مختلف با بچهxadها، همه حال و هوای حسینی را در من زنده نگه داشتند.

حافظ هم شوخی زیاد میxadکرد! به خصوص سر یک شعر که دقیقا دو روز پشت سر هم که بشدت حال و هوای اربعین به دلم زده بود، به من هدیه داد:

حافظ اگر قدم زنی در ره خاندان به صدق

بدرقه رهت شود همت شحنه نجف

شحنه نجف...

سری استوریxadهای #همراه_با_حسین هم شکر خدا بازخوردهای خوبی داشت. در هول و ولای رفتن یا نرفتن به اربعین بودم که امیرحسین پیشنهاد مشهد یک روزه را داد. 4 تایی همراه با مجتبی و محسن، راهی شدیم...

آخ که چه مشهد دلچسبی بود. هم غباری در نور را متبرک کردم و از پسر خواستم تا کار پدر را برکت دهد و هم برای اربعین وضع و اوضاع کارم مشخص شود...

بعد از مشهد باز به اصفهان رفتم. یکی از روزهایی که درگیر کار کتاب محرم و مشغول کار در کتابخانه خانم میرسیار بودم، رضا میبدی و صادق رسا سراغم آمدند و من را سمت استودیو روابط عمومی بردند و گفتند که یک مصاحبه کوتاه اربعینی در کار است. آن جا سوالاتی پرسیدند و من جاماندهxadوار جواب دادم. آخر هنوز که رفتنم مشخص نبود. انتهای مصاحبه پرچم گنبد حرم آقا را آوردند و چقدر پای پرچم گریه کردم... و نوحه شبxadهای جمعه میگیرم هواتو... را هم پخش کردند؛ آخ که چقدر دلم حرم خواست...

آن حوالی بچهxadهای بسیج قرار بود راهی شوند. نویدرضا، خانم موسوی و خانم نصر هم با آنxadها میxadرفتند. روز رفتنxadشان با خانم موسوی دفتر دکتر باتوانی رفتیم و ایشان کتابی را که به انگلیسی در مورد امام حسین نوشته بودند، نشانxadمان دادند و قرار شد بعدتر در موردش بیشتر صحبت کنیم. خیلی کتاب جالب و خاصی است. به همین بهانه در مورد اربعین هم صحبت کردیم و دلم بیشتر هوایی شد...

دودلیم برای اربعین روز به روز بیشتر میxadشد. علی هم تقریبا هر روز بشدت اصرار میxadکرد تا با هم برویم. تا 15 مهر؛ دوشنبه روزی بود. شبش رفتیم مسجد که شب آخر مراسم ابتدای ماه صفر بود. بشدت دلم شکست. قبل خواب فال حافظی گرفتم:

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند

واندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند

بی خود از شعشعه پرتو ذاتم کردند

باده از جام تجلی صفاتم دادند

چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی

آن شب قدر که این تازه براتم دادند

...

حافظ گفت سحر، و من هم گفتم چشم و خوابیدم. بعد از نماز صبح دوباره خوابیدم و خواب عجیبی دیدم...

از خواب که بیدار شدم، هم از طرفی شادمان بودم بابت این بشارت، هم مضطرب و سرگشته بابت این بار سنگین. سریع از اتاق بیرون زدم. خدا خدا میxadکردم خانم ابراهیمی آمده باشند. جز ایشان هیچ شخص دیگری نبود تا ماجرا را برایش بگویم و بفهمد و کمکم کند. قبل از رفتن به دفترشان، بین راه سری به مزار شهدای گمنام زدم و از این سه عزیز مدفون در دانشگاه مدد خواستم. همانجا تفالی به حافظ زدم:

شب قدر است و طی شد نامه هجر

سلام فیه حتی مطلع الفجر

دلا در عاشقی ثابت قدم باش

که در این ره نباشد کار بی اجر

من از رندی نخواهم کرد توبه

ولو آذیتنی بالهجر و الحجر

دلم رفت و ندیدم روی دلدار

فغان از این تطاول آه از زجر

برآی ای صبح روشن دل خدا را

که بس تاریک میxadبینم شب هجر

وفا خواهی جفا کش باش حافظ

فان الربح و الخسران فی التجر

باورم نمیxadشد. فقط توانستم گریه کنم. بشارت سحر دیشب و بشارت فجر امروز سخت تکانم دادند. سنخیت این دو شعر برایم باورنکردنی بود.

رفتم پیش خانم ابراهیمی و همه ماجرا را برایش تعریف کردم. آرامم کرد و گفت باید اربعین را بروی!

به علی زنگی زدم و رفتیم پلیس +10، کار مجوز خروج از کشور را انجام دادم و مشکل پاسپورت باید حل میxadشد. زنگ زدم تا از خانه پاسپورت قبلی را بفرستند.

با علی رفتیم شیرموز خوردیم و برای او هم تعریف کردم. از همان موقع خودمان را اربعینی فرض کردیم، چه جور میxadشد که نمیxadشد...

فردای آن روز برای کارهای پاسپورت دوباره به پلیس + 10 رفتم و بخاطر همراه نداشتن شناسنامه، کارم راه نیفتاد. پاسپورت قبلیم رو هم با پست فرستاده بودند و هنوز نرسیده بود به همین خاطر نمیxadشد تا تهران برم. خدا خدا میxadکردم تا فردا ظهر که پنجشنبه بود، دستم برسد و سریع به تهران برم وگرنه تا شنبه گیر میxadکردم و معطلی کار زیاد میxadشد!

پنجشنبه از صبح مدام سایت رهگیری مرسولات پستی را چک میxadکردم و ظهر سریع به پست دانشگاه زدم و شکر خدا پاسپورت قبلی رسید دستم. هورااااJ J

سریع برگشتم اتاق و وسایلم را جمع کردم. بلیط اتوبوس هم پیدا نمیxadشد! تعداد زیادی از اتوبوسxadها را برای مرزها فرستاده بودند. بالاخره برای ساعت 19:30 بلیط گرفتم و راهی تهران شدم...

در ترمینال کاوه بشدت ذوق زده بودم و نمیxadتوانستم روی پاهایم بند شوم. ویسی که از خودم آنجا ضبط کردم، پر از شعف و شادیه...

حوالی 1:30 بامداد جمعه رسیدم ترمینال آرژانتین. چشمم به ماه خورد که تربیع اولش بود. به خودم گفتم یعنی امکان دارد وقت بدر ماه، راهی کربلا باشم؟؟

جمعه ظهر ملیکا جان را بدرقه کردیم. همراه با بچهxadهای قرارگاه جهادی درمانی امام رضا (ع) از ترمینال غرب عازم مرز مهران شدند.

آن روز نمیxadدانستم که دست تقدیر چطور مرا با این گروه گره میxadزند و سفرهایمان را مرتبط میxadکند...

شنبه صبح اول وقت، رفتم پلیس + 10 چهارراه سرو و 8:30 کارم تمام شد. گفت بعد از ظهر سری به اداره گذرنامه بزن شاید برگه موقت ویژه اربعینم را بدهند.

از آنxadجا سری به انقلاب زدم و یک کیف کمری و دفترچه یادداشت برای نوشتن سفرنامه گرفتم و گشتی زدم و بعد هم رفتم خواجه نصیر و مجید را بعد از مدتها دیدم و گپی زدیم.

خوب بود شکر خدا.

حوالی 13:30 بود که پیامک آمد برگه موقت ویژه اربعین شما صادر شده! سریع از خواجه نصیر رفتم شهرآرا و اداره گذرنامه. به موقع رسیدم شکر خدا. اول تو صف واستادیم و مسئولش برگهxadای را که پلیس + 10 داده بود از من گرفت و گفت پشت ساختمان برم تا صدایم کنند.

از ساختمان بیرون آمدم و از ایستگاه صلواتیxadای که آنxadجا گذاشته بودند، چایی گرفتم و روی پلهxadهای پشت ساختمان نشستم. در حال نوشیدن چای بودم که اسمم را صدا زدند. با ذوق و شوق یکدفعه دستم را بالا بردم و نصف چاییم روی دستم ریختJ))))

رفتم و برگه سبز گذرنامه موقت اربعین را گرفتم و بوسیدم. کسی صدایم زد و پرسید کارت انجام شد؟ گفتم آره. گفت: از دور که میومدی، شوق و ذوق از چهرهxadات پیدا بود و معلومه تو پوست خودت نمیxadگنجی!

التماس دعا...

حسین؛ اینxadها همه شوق توست، شوق حرکت به سمت تو، شوقی که دنیا را به هم ریخته...

ساعت 15:15 شنبه 20 مهر بود. و کار پاسپورت من 7 ساعته انجام شد... الله اکبر...

در راه خانه با امیرحسین هماهنگ کردم تا شب قبل اصفهان رفتن ببینxadشان. در خانه کولهxadام را آماده کردم و تلفنی از عزیز دایی ها و عموها خداحافظی کردم. حوالی 22 راهی چهار راه دریا و مجمتع رویال شدم و آنxadجا هم امیرحسین و علی میرخان و محسن و مجتبی آمدند و یک ساعتی دور هم بودیم و گپ زدیم و حال کردیم شکرخدا.

با محسن تا ترمینال آرژانتین رفتیم و بعد از آن هم با اتوبوس ساعت 24، به سمت اصفهان حرکت کردم...

***

یکشنبه 21/07/1398

صبح دوره افتادم داخل دانشگاه و با آقای قاسمی و خانم ابراهیمی و خانم میرسیار و خانم قاسمی و پویا و بچهxadهای مسجد و افراد مختلفی که میxadدیدم خداحافظی کردم. هرکس چیزی میxadگفت و التماس دعایی داشت. انxadشاءالله همه حاجات شرعیه و خیر دوستان و آشنایان روا شوند. در اتاق وسایل را جمع و جور کردیم و با هومن و نیما و سعید هم خداحافظی انجام شد و سمت ترمینال کاوه راه افتادیم. با حمید موحد هم تلفی صحبت کردم. ساعت 17 همراه با علی، همسفر و هم رکابم در این راه، از ترمینال کاوه با اتوبوس MAN شرکت همسفر که در اصل برای مسیر اصفهان – تبریز بود، به سمت مرز مهران حرکت کردیم...

از لحظه تصمیم قطعی این حقیر بی پاسپورت! تا این لحظه حرکت، هنوز یک هفته هم نگذشته؛ البته تا به نجف نرسم آرامش ندارم، ولی همین هم غنیمته...

درست است که دو بار توفیق سفر کربلا را داشتهxadام. بار اول عرفه سال 1393 که اتفاقا همراه با پیادهxadروی حدود دو سوم راه نجف به کربلا بود و بار دوم هم مرداد 1396 همراه با خانواده، اما اینxadبار که به بهانه اربعین راهی این سرزمین میxadشوم، به نوعی زائر اولیم. و همیشه تجربهxadهای اول خاص، به یادماندنی و عجیب هستند. انxadشاءالله که اینxadبار هم اینطور بشود...

در اتوبوس با علی خیلی گپ زدیم. به خصوص شب که صحبت و حرفxadمان به روضهxadخوانی از عباس تبدیل شد... هزاران بار شکر... علی از حرفxadهای دوستش کیانوش میxadگفت که متحول شده بود و چه ارتباط عمیقی با امام حسین و حضرت عباس پیدا کرده بود، و چه برکتی از آیت الله قاضی گرفته بود.

بحثمان لیاقت بود و عباس و امید و ناامیدی؛ لیاقت! خدایا واقعا در راه کربلاییم؟؟؟ یعنی این لیاقت را در ما دیدهxadای که به این عجیب سرزمین دل انگیز و جان بخش دعوتمان کردی؟؟ هزاران بار شکر...

از پنجره اتوبوس آسمان پرستاره نیمه شب را نگاه میxadکردم. چشمم به ماه کامل افتاد... پنجشنبه شب که در ترمینال آرژانتین تربیع اول ماه را دیدم، گفتم یعنی امکان دارد وقت بدر ماه راهی کربلا باشم؟ و حال وقت بدر ماه راهی کربلا هستم... یا الله...

در یک اتفاق عجیب، سهراب رئیسی بعد از حدود 4 سال بی خبری با من تماس گرفت!! خیلی برایم عجیب بود که چرا چنین شبی را انتخاب کرده بود. سهراب از اهالی روستای دهxadکهنه بود که در اردوی جهادی با او آشنا شدم و آن وقت سوم دبیرستان بود و حال سال آخر مهندسی نفت دانشگاه یاسوج... خیلی خیلی از صحبت با او خوشحال شدم و همه خاطرات زیبا و لطیف جهادی از جلوی چشمم گذشت. انxadشاءالله خدا کمکxadمان کند تا شر محرومیت از سر این مملکت برداشته شود...

خودمونی...

ما را در سایت خودمونی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 32 تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 17:13

صفحه بندی