دوشنبه 22/07/1398
ساعت 5 صبح برای نماز در مسجد جامع دهلران توقف کردیم. مسجد باصفایی بود و غیر از اتوبوس ما، چند اتوبوس دیگر هم آنxadجا ایستادند و بعد از نماز، سفرهxadای پهن شد و با چای و نان و پنیر ازمان پذیرایی کردند. خدا خیرشان دهد.
ویسی از خودم ضبط کردم در ساعت 6 صبح که با ذوق اینطور صحبت میxadکنم: درسته که دیرتر از حد معمول داریم میرسیم، ولی عیب نداره، شوق وانتظارمونو دارن بیشتر میکنن!
به راه ادامه دادیم تا بالاخره بعد از حدود 3-4 ساعت تاخیر!، ساعت 8:15 به ترمینال برکت که در نزدیکی پایانه مرزی و برای اتوبوسxadهای بین شهری درست کرده بودند، رسیدیم. حکمت این تاخیر را همان جا فهمیدیم. محمدصادق رسا از بچهxadهای خوب دانشگاه آنxadجا به ما ملحق شد و سه تفنگدارانه راهی مرز شدیم.
تا پایانه مرزی را همراه با جمعیت زیادی که در حال حرکت بودند، پیاده رفتیم. خیلی خیلی حس خوبی بود. کلی شوق داشتم و واقعا روی پاهایم بند نبودم. با سرعت و تند تند راه میxadرفتم.
به لطف خدا و مدد حضرت زهرا (س) خیلی راحت از مرز رد شدیم. فقط در گیتxadهای بازرسی گذرنامه ایران و عراق ایستادیم آن هم خیلی خیلی کوتاه و به خودمان که آمدیم دیدیم که وارد خاک عراق شدیم و با خیل ماشینxadهای مختلف و رانندهxadهایشان و صداهایی که شهرهای مختلف را میxadگفتند، روبهxadرو شدیم. سامرا، کاظمین، سید محمد، کربلا، نجف... (با عربی لهجه عراقی خوانده شودJ)
قصد سامرا و کاظمین نداشتیم و سر همین با شنیدن اسمxadهایشان دلم پر کشید...
سه نفری حمدی خواندیم و صلواتی برای حضرت زهرا (س) فرستادیم و بین ماشینxadها رفتیم تا انxadشاءالله با مورد خوبی هم کیفی از نظر ماشین هم کمی از نظر قیمت راهی نجف شویم و به لطف خدا بعد از حدود 15-20 دقیقه گشتن، با نفری 100 هزار تومان با یک اتوبوس کولردار نسبتا خوب، ساعت 10:30 از مرز به سمت نجف حرکت کردیم. باورم نمیxadشد ماشینی با این قیمت پیدا کرده باشیم! تا دیروز حرف 200 تا 300 هزار تومان بود و شکر خدا موقع خوبی آمدیم و ارزانxadتر شده بود. الحمدلله...
بعد از 2 ساعتی که از حرکتمان گذشت، جای جالبی برای ناهار و نماز نگه داشت. ناهار برنج و لوبیا خوردیم + یک ساندویچ کوچک با نان عراقی. شکر.
از همان ابتدا که راه افتادیم، کنار جاده پر از موکب بود. به خصوص در حوالی شهرها و افراد زیادی هم در حال پیادهxadروی به سمت کربلا بودند. اینجا از پیر و جوان تا زن و مرد و بچه همه و همه در حال انجام کاری برای حسین هستند.
خدایا حال این افراد چیست؟ این شور حسینی چه بلوایی در دلxadها پدید آورده؟
تا به حال فقط تصاویر پیاده روی اربعین را دیده و حرفxadهای پیادهxadروندگان را شنیده بودم. اما حالا که خودم از نزدیک در حال تماشای این صحنهxadهای عجیب و پر از حس و حال هستم، این حرکت چند برابر برایم نمود پیدا کرده است. تازه اینجا که هنوز تا مسیرهای شلوغ و اصلی پیاده روی فاصله دارد!
در کشوری جنگ زده که مشکلات ساختاری بسیاری دارد، آن هم امسال که همین دو سه هفته قبل درگیریxadهایی در بغداد و کربلا و چند منطقه دیگرش رخ داده، حال همه و همه فقط درگیر حسین و زوار حسین شدهxadاند...
عراقیxadها در عین اینکه زائر حسینxadاند، خدمتگزار زوار حسین نیز هستند...
آمدیم و آمدیم تا اینکه بالاخره حوالی ساعت 17 به وقت عراق (17:30 به وقت ایران) به نجف رسیدیم؛ الله اکبر... نجف شهر پدر...
هفته پیش این موقع قصد سفر هم نداشتم و حال نجف...
از محل پیاده شدن از اتوبوس، حدود 15 دقیقه پیاده رفتیم تا به حرم مولا رسیدیم... از سمت باب قبله وارد شدیم. البت از در صحن حضرت زهرا (س). بالاخره این صحن هم افتتاح شد. نمای خیلی زیبایی از گنبد و بارگاه مولا از آنxadجا پیدا بود. عدل موقع اذان مغرب رسیدیم! و حرم در شلوغxadترین حالت ممکن خودش بود. دوست داشتم شب را در صحن حضرت زهرا و کنار حرم مولا اتراق کنیم ولی خب دیر رسیده بودیم و اصلا جا نبود. همراه با جمعیت و به سختی حرکت میxadکردیم تا از سمت دیگر حرم یعنی باب شیخ طوسی و طرف وادیxadالسلام خارج شویم. بخاطر برپا بودن نماز جماعت حرم، حرکتمان به کندی انجام میxadشد و با اینکه خیلی تحت فشار بودیم، ولی در همان رد شدن از حرم، رفاقتی با مولا گپ و گفتی داشتمJ
البت با دیدن برخی صحنهxadها یاد فاجعه منی هم افتادم! خدا همه شهدای منی را رحمت کند انxadشاءالله...
بالاخره هرطور بود از باب شیخ طوسی بیرون زدیم و سمت میدان جلوی سوق الکبیر راه افتادیم تا جایی برای استراحت و خوابیدن شب پیدا کنیم. در حین گشتن و دیدن موکبxadهای مختلف و جا پیدا نکردن، در مورد نماز نخواندنمان صحبت کردیم و گفتیم اول سراغ نماز برویم تا انxadشاءالله فرجی شود و جایی پیدا کنیم. نزدیک هتلی که دو سال قبل با خانواده در آن اسکان داشتیم، ایستاده بدویم و چسبیده به آن مسجدی بود و داخل همان مسجد رفتیم تا نماز بخوانیم که دیدیم تعداد زیادی همانجا مشغول استراحت و اتراقxadاند. مقداری ایستادیم تا جایی خالی شد و ما سه نفر هم همانجا نشستیم و اتراق کردیم. این هم برکت فی الفور نماز برای ماJ
نماز را که خواندیم، با علی سمت سوقxadالکبیر راه افتادیم و در بازار قدم زدیم و علی چفیهxadها را میxadدید تا سوغاتی بگیرد. همین حین گپ و صحبت هم داشتیم و خوش بودیم شکر خدا. برای شام ساندویچ شاورما گرفتیم و رفتیم مسجد که اسم آن مسجد جامع المهدی بود و با صادق شام را سه تایی خوردیم و گپ زدیم و حوالی 9:30 -10 خوابیدیم.
در نجف خوابیدن چه آرامشی دارد...
خانه پدری...
به یاد بیتی که حافظ دوبار پشت سر هم به من هدیه داد:
حافظ اگر قدم زنی در ره خاندان به صدق
بدرقه رهت شود همت شحنه نجف
***
سه شنبه 23/07/1398
حوالی ساعت 03 از خواب بیدار شدیم و وسایلxadمان را جمع کردیم و راهی حرم حضرت علی (ع) شدیم. از سوقxadالکبیر رد شدیم و میxadخواستیم از باب الرضا وارد حرم بشیم که مانع بردن کوله و وسایل شدند!
خلاصه وسایل بچهxadها را گرفتم و همان نزدیکیxadهای باب مسلم بن عقیل جایی را پیدا کردم و نشستم و علی و صادق هم برای زیارت داخل حرم شدند.
مگر یک دربان، کار دیگری هم میxadکند؟!؟!؟!
همانجا نجوا کردم و اشک ریختم و حدیث کساء هم خواندم. یعنی امکان دارد به من هم مثل جبرئیل اجازه دهید تا وارد کساءتون بشم؟ دقایق کوتاه بود، ولی چسبید. پیش پدر باشی و لذت نبری؟!
خیلی اتفاقی احمد توجهی از بچهxadهای 92 عمران خواجه نصیر را هم همان حوالی دیدم و گپ کوتاهی زدیم. بچهxadها بخاطر شلوغی زود از حرم بیرون آمدند و سه نفری تا وقت اذان صبح در خیابان جلوی باب طوسی رو به گنبد مولا نشستیم. کارها و درد دلای خصوصی و پدر پسری را گفتیم و نماز صبح را خواندیم و با کسب اجازه از حضرت پدر، آقا امیرالمؤمنین، پیادهxadروی را شروع کردیم...
در نخستین گامxadها، وارد وادیxadالسلام شدیم و سری به مزار عارف واصل و عالم کامل، حضرت آیتxadالله قاضی زدیم. دقایقی همانxadجا نشستیم و نمازی خواندیم و نجوایی کردیم. انxadشاءالله که به ما نظری کنند...
راه میان وادیxadالسلام را ادامه دادیم. هنوز آفتاب طلوع نکرده بود اما جمعیت زیادی در راه بود. از آنxadجا تا عمود اول جاده نجف – کربلا، حدود 100 عمود راه بود. راهی که از کوچهxad پس کوچهxadهای نجف میxadگذرد و اهالی خانهxadهای نجف در میزبانی سنگ تمام گذاشته بودند. به عنوان صبحانه شیر و شیرینی و چای عراقی یا به قول خودشان "شای عراقی" و قهوه عربی را که به آن "دلّه" میxadگویند، خوردیم و حرکت کردیم. صحنهxadهای مختلفی که همواره تصاویرشان را از تلویزیون یا در اینترنت دیدهxadبودم، حال جلوی چشمانم در حال رخ دادن بودند. از دختر بچهxadهای کوچک و دلبری که دستمال کاغذی به زوار میxadدادند و انقدر ناز بودند که آدم دلش میxadخواست فقط محکم بغلشان کند تا پیرمردانی که به التماس از زوار میxadخواستند تا از نذری آنxadها هم قدری بردارند.
گامxadهایمان ادامه راه را پیمود تا بالاخره به ابتدای جاده نجف به کربلا و عمود 1 رسیدیم. همانجا برای استراحت نشستیم.
جمعیت خیلی پویا و سرحال است. زن و مرد و بچه از هر سن و قومیت و کشورهای مختلف، همه یکدست در حال حرکتند فقط بخاطر حب حسین...
به لطف خدا بالاخره بعد از چند سال انتظار، توفیق قدم برداشتن در طریق الحسین را پیدا کردم. یاد سه سال قبل افتادم که ایام اربعین به ترمینال جنوب رسیدم و همه دادزنxadها میxadگفتند: شلمچه، جذابه، مهران؛ شلمچه، جذابه، مهران...
و چقدر آن روز سوختم که نمیxadتوانستم بروم...
و پارسال که ملیکا رفت و باز من جا موندم...
و اما الآن در اول این راه ایستادهxadام... شکر...
بسم الله الرحمن الرحیم
شروع کردیم. شوق جمعیت بارز بود. بچهxadها از نکات جذاب این مسیرند. چه بچهxadهای عراقی که در حال کمک و خدمت به زوارند، چه بچه های زائر که توسط خانوادهxadهاشون به روشxadهای مختلف حمل میxadشدند!!!
از کالسکهxadهای جذاب تا گذاشتن بچه در جعبه ای و کشیدن جعبه روی زمین.
سوژه دیگری که خیلی جذبم کرد، افراد از کشورهای مختلف بودند که پرچمxadهای کشورهایشان را حمل میxadکردند و تصمیم گرفتم از این افراد و پرچمxadها عکس بگیرم.
تا عمود 100 رفتیم و آنxadجا استراحتی کردیم. البته در مسیر به خاطر موکبxadهای فراوان، حین حرکت و با دیدن برخی خوراکیxadهای وسوسه انگیز مثل فلافل یا یسری شربتxadها، خود به خود استراحتxadهای کوتاه داریم و سر برخی موکبxadها بخاطر شلوغی، جمعیت آهستهxadتر حرکت میxadکنند. به همین دلیل برخی قسمتxadها را از خیابان کناری که موکبی در آن نیست، حرکت کردیم تا خیلی هم آرام آرام نرویم!
ساعت 11:20 حوالی عمود 150 بودیم. هنوز هم باورم نمیxadشود که این خیابان، طریق یاحسین است و این هم منم که دارم در این خیابان بهشتی قدم میxadزنم. به نیابت از افراد زیادی قدم برداشتم. انبیاء، اولیاء، فرشتگان به خصوص عزرائیل که بعدا با هم کار داریم:)، همه اقوام به خصوص پدر و مادر و خواهرجان، دوستان و رفقای عزیزم، بچهxadهای روزبهی، خواجه نصیری، صنعتی و ...، حتی به نیابت از همسر آینده که البته هنوز معلوم نیست چه کسی است هم قدم برداشتم:)))
با ملیکا هم ارتباط داشتم، حدود 100 عمود از ما جلوتر بود.
اذان ظهر را که گفتند، جلوی موکبی به جماعت خواندیم و برای ناهار در عمود 202 ایستادیم. موکب ستاد بازسازی عتبات بود که انصافا امکانات خوبی داشت و غذای خوبی هم دادند. در یکی از سولهxadهایی که داشت حدود یک ساعتی استراحت کردیم. خدا خیرشان دهد.
به حرکت ادامه دادیم و حوالی ساعت 15 در عمود 285 و موکب امام رضا (ع)، برای استراحت تا صبح، اتراق کردیم. به لطف خدا یک روز پیش از سفر، خیلی اتفاقی لینک نقشهxadای در نت را دیدم و دانلودش کردم که آدرس موکبxadهای ایرانی بزرگ در آن بود و از روی همان نقشه، 202 و 285 را پیدا کردیم و ماندیم.
سالن خیلی بزرگی برای استراحت افراد آماده کرده بودند. مدام افرادی میxadرفتند و افراد دیگری میxadآمدند. همانxadجا درمانگاه کوچکی هم برپا کرده بودند برای درمان تاول پا و علی هم سری به آنxadجا زد تا تاولxadهایش را درمان کند. با صادق گپی زدیم و بعد هم حمام کردیم. از کرختی درآمدیم. از هر تیپ و قیافه و شهر و فرهنگی آنxadجا دور هم جمع بودیم. حب الحسین یجمعنا...
شام همانxadجا قرمه سبزی خوردیم و بعد با صادق رفتیم بیرون تا دوری بزنیم که با جمعیت بسیار زیادی روبهxadرو شدیم که اصلا نمیxadشد از بینxadشان رد شد! برگشتیم و خوابیدیم.
از اول سفر نکته خاصی ذهنم را درگیر خودش کرده است: این روزهایی که ما در راه نجف به کربلا هستیم، دقیقا مصادف با ایامی است که روز عاشورا اتفاق افتاده و اهل بیت امام را به حالت اسیری از همین راهی که حال ما با گامxadهایمان آن را طی میxadکنیم، به کوفه بردند. عاشورا 21 مهر سال 59 شمسی اتفاق افتاد و فردای آن روز یعنی 22 مهر (چون دیروزی) آل الله را سوار بر شترهایی بدون جحاز در این بیابان حرکت دادند و 23 مهر یعنی دقیقا مثل امروزی وارد کوفه و بازار این شهر نحس و کاخ ابن زیاد ملعون شدند...
این روزها هوا گرم و آزار دهنده است. و مردم زیادی را میxadشود دید که چفیهxadهایشان را خیس میxadکنند و روی سر میxadگذارند تا خنک شوند. چقدر موکب و آدم میزبان ما هستند و ثانیه به ثانیه از زوار پذیرایی میxadکنند. هیچ لحظهxadای این مسیر خالی از پذیرایی و کمک نیست. همه با هم و کنار هم برادرانه و خواهرانه در حال حرکت هستیم. امکانات مختلفی تدارک دیده شده تا همه زوار به سلامت حرکت کنند و بعد از چند روز هم به شهرهای خود و نزد خانوادهxadهایشان برگردند. اما آن بزرگواران چه؟
آنان را دست بسته و با سختی و تهدید و آزار و اذیت و شلاق و توهین آن هم پس از دیدن چنان مصیبت عظمایی در جلوی چشمانشان و از دست دادن بهترین پدرها و پسرها و برادرانشان، از این راه عبور دادند...
امان امان امان...
خودمونی...ما را در سایت خودمونی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 35