قدح عاشقان 3

خرید بک لینک

چهارشنبه 24/07/1398

ساعت 02 بامداد از خواب بیدار شدیم و وسایل را جمع کردیم و 02:30 حرکت کردیم. صبح زود، خلوتی و خنکای خیلی خوبی داشت و با سرعت بیشتری هم حرکت میxadکردیم. صبحانه هم از سیب زمینی تخم مرغ پخته عالی گرفته تا حلیب حارّ! (شیر داغ)، حلیم و شای عراقی خوردیمJ

از دیگر واژگانی که زیاد استفاده میxadکردند، مای بارد (آب خنک) بود که کلا ورد زبانxadها شده بود!

کنار عمود 313، سازه جالبی با اسم امام زمان درست کرده بودند که با آن عکسی گرفتیم. انxadشاءالله که از یاران آقا باشیم...

برای نماز صبح در موکب عراقی جالبی به نام موکب صحابی اهل بیت اهالی زبیر و بصره، در عمود 404 توقف کردیم. نماز را خواندیم و همانجا چرت کوتاهی هم زدیم و 5:30 صبح به راهمان ادامه دادیم.

دیدن افراد از ملیتxadهای مختلف بیشتر و بیشتر شد. از ماداگاسکار و عمان تا فنلاند و اتریش و فرانسه. بماند که سر این فرانسه داشت داستان میشد!!!

چند خانم جلوی ما در حال حرکت بودند. پارچه نارنجی رنگی شامل یکسری اطلاعات شرکت مسافری همراه با پرچم فرانسه پشت لباسxadشان بود. این را دیدیم و سه تایی در مورد فرانسه صحبت میxadکردیم. حواسمان نبود و انگار صدایxadمان بلند بود و یکی از خانمxadها برگشت و نگاه عاقل اندر سفیهی به ما انداخت و بعد از کولهxadاش یک شال مشکی درآورد و طوری دور خودش پیچید که دقیقا پارچه نارنجی همراه با پرچم فرانسه را پوشاند! بدجور ناراحت شدم و به بچهxadها گفتم از طرف این خانم فرانسوی چند قدمی برداریم تا انxadشاءالله از دست ما ناراحت نباشد.

سر صبح یک صحنه خیلی خیلی زیبایی را در راه دیدم. پدری داشت به فرزند نوپایش راه رفتن یاد میxadداد. دختر کوچولوی پستانک به دهانی که تاتی تاتی راه میxadرفت و پدر دست دخترکش را ول میxadکرد تا چند قدمی خودش راه برود. واقعا برای یادگرفتن راه رفتن، کجا بهتر از مسیر حسین...

تا 9:15 حرکت کردیم. به فراخور خستگی و یا موکبxadها استراحتxadهای کوتاهی هم داشتیم. جایی کباب میxadدادند و ما هم وارد صف شدیم. جلوی ما دو نوجوان عراقی به نامxadهای محمد و کرار بودند و شروع کردیم به گپ زدن و طرح رفاقت ریختن:) البته با بدبختی و به جون کندنی با هم حرف میزدیم:)) جالب بود و دست آخر هم سه نفر مانده بود تا نوبت ما شود، کباب تمام شد!

از 9:15 تا 10:30 در موکبی عراقی حوالی عمود 592 استراحت کردیم و چرتی زدیم و تجدید قوا کردیم.

از کارهایی که از اول سفر چندباری انجام دادم، روشن کردن لوکیشن گوشی و اسکرین شات گرفتن از موقعیتxadهای مکانی مختلفxadمان روی گوگل مپ بود. تا بعدا با دیدن این موقعیتxadها یادم بیفتد که کجاها بودم و چه تجربهxadهایی کردم و یادم نرود که آمدیم تا حسینی شویم و حسینی بمانیم...

موقعیت مکانی این موکب را هم ثبت کردم و به راهمان ادامه دادیم تا موکب 707 که به نام زیبای امام رضا (ع) مزین شده بود و آنxadجا برای ناهار ایستادیم. موکب بزرگ و خوب ساماندهی شدهxadای بود. سفره پهن کردند و ناهار قیمه خوردیم و استراحت کوتاهی هم کردیم و حرکت کردیم تا به موکب صاحبxadالزمان در عمود 828 برسیم. در حین حرکت چشمم به پسر نوجوانی افتاد که جلوتر از ما داشت راه میxadرفت. لباس مشکی به تن داشت و پشت آن یک جمله قرمز رنگ نوشته شده بود. جملهxadای که ساعتxadها ذهنم را درگیر خودش کرد و عجیب حال دل و روح و ذهنم با فکر کردن به آن منقلب شد.

جمله این بود:

خیلی حسین زحمت ما را کشیده است...

چقدر عجیب و دقیق زد تو خال! حقیقتا چقدر حسین برای ما زحمت کشیده! تا حالا اینطوری به امام حسین نگاه نکرده بودم. هرچه داریم از حسین است، و ما چقدر برای حسین دردسر درست کردهxadایم...

خستگی یک مقدار کارمان را سخت و گامxadهایمان را کند کرد اما شکر خدا ساعت 16:15 به عمود 828 رسیدیم و اول جایی در موکب صاحبxadالزمان گرفتیم و بعد علی رفت سمت بهداری موکب و من هم دنبال بچهxadهای شبکه افق و امیرحسین رحیمیان گشتم. استودیو شبکه افق و برنامه جاذبه در همین موکب قرار داشت و یکی از دلایل اصلیم برای انتخاب این موکب به عنوان استراحت گاهمان، همین بود تا امیرحسین را ببینم. بعد از کمی پرس و جو بالاخره محل اسکانxadشان را پیدا کردم و امیرحسین را دیدم. خیلی خیلی دیدار دلچسبی بود. حدود یک ساعتی از اتفاقات جذاب و سوژهxadهای خاصی که به لطف خدا برای برنامه جور شده بود گفت و الحمدلله برنامه با وجود همه مشکلات پیش آمده، خوب پیش رفته بود. این اتفاق حقیقتا از الطاف الهی نسبت به حقیر بود که جزئی از این برنامه باشم و پیش از خودم، کلمات را راهی این سفر کردم.

از امیرحسین خداحافظی کردم و اول حمام کردم و بعد در محل اسکان، حین لم دادن، گپ زدیم و این موکب نت هم داشت و به خانواده و رفقا پیامی دادم. بعد از شام اتفاق عجیبی افتاد که هر سه نفرمان را یک تکان اساسی داد!

پیش از شام و وقتی در حمام بودم، صادق با یک نفر که کنار ما نشسته بود، وارد صحبت شده و گپ زد. اتفاقات و ماجراهای جورواجور سفر را برایش تعریف کرد و گفت که اصلا قرار نبوده به این سفر بیاید و پولش را هم نداشته و همه چیز لحظه آخری و خدایی جور شده بود. این حرفxadها را هم بدون منظور خاصی و صرفا جهت گپ زدن در مورد سفر اربعین و عجایبش به آن بنده خدا گفت. شام که تمام شد، دوست جدید صادق گفت زیر چفیهxadات برایت یادگاری گذاشتم و خداحافظی کرد و رفت...

چفیه را که برداشتیم، اول چشممان به یک بسته پر از خشکبار افتاد. خیلی چشمک میxadزد. فکر کردیم منظورش از یادگاری همین بسته خشکبار بوده اما تا بسته را بلند کردیم، دیدیم زیر آن 200 هزار تومان پول هم گذاشته!!! الله اکبر...

خیلی تحت تاثیر قرار گرفتیم. اولیاء الهی همینxadقدر گمنام و عادی بین ما زندگی میxadکنند و هر از چندی با این کارها، به ما تلنگر و حتی سیلی میxadزنند تا بلکه به خودمان بیاییم! نشانهxadهای الهی را جلوی چشمانxadمان میxadآورند و خودشان میxadروند. خدایا دمت گرم. فهمیدم هیچی نیستم؛ هیچی هیچی...

و چقدر به این فهم نیاز داشتم و همواره نیاز دارم. هزاران هزار بار شکر...

***

پنجشنبه 25/07/1398

ساعت 01:30 بامداد از خواب بلند شدم و تا بچهxadها بیدار شوند، مشغول نوشتن سفرنامه شدم. سری هم به حافظ زدم و عجب بشارتی داد؛ به به:

چه مستی است ندانم که رو به ما آورد

که بود ساقی و این باده از کجا آورد

چه راه میxadزند این مطرب مقام شناس

که در میان غزل قول آشنا آورد

صبا به خوش خبری هدهد سلیمان است

که مژده طرب از گلشن سبا آورد

رسیدن گل و نسرین به خیر و خوبی باد

بنفشه شاد و کش آمد سمن صفا آورد

دلا چو غنچه شکایت ز کار بسته مکن

که باد صبح نسیم گره گشا آورد

تو نیز باده به چنگ آر و راه صحرا گیر

که مرغ نغمه سرا ساز خوش نوا آورد

علاج ضعف دل ما کرشمه ساقی ست

برآر سر که طبیب آمد و دوا آورد

به تنگ چشمی آن ترک لشکری نازم

که حمله بر من درویش یک قبا آورد

مرید پیر مغانم ز من مرنج ای شیخ

چراکه وعده تو کردی و او به جا آورد

فلک غلامی حافظ کنون به طلوع کند

که التجا به در دولت شما آورد

ساقی و طلوع و صبح و صبا و مژده ...، از این بهتر هم میxadشد بشه یعنی؟؟ اصلا فال اول صبحی که قرارست شبش کربلا باشی ان شاءالله، مگر غیر از این هم میxadتواند باشد؟

حافظ انصافا کارت درسته...

حوالی 03:30 از 828 راه افتادیم. موکب و اتراقگاه خوبی بود برایمان. شکر.

کمی آرامxadتر از روزهای گذشته حرکت میxadکردیم. گرفتگیxadها و تاولxadها مانع تندتر رفتن میxadشد. از این طرف شوق امروز بسیار بسیار بیشتر از دیروز و روزهای قبل است. چراکه امروز دیگر به کربلا ختم میxadشود انxadشاءالله...

جاهای مختلفی برای استراحت، نماز صبح، چای، صبحانه، شربت و ... توقف کردیم و بین استراحتxadها چند تا 15 دقیقه هم خوابیدمJ

حوالی عمود 1120، استراحت مفصلxadتری کردیم. موکبی بود که شربت خاکشیر میxadداد و هوا هم بشدت گرم شده بود. علی هم یک مقدار داشت گرمازده میxadشد خلاصه همانxadجا به صورت دبشی ولو شدیمJ

یک مقدار دیگر هم حرکت کردیم تا موقع اذان ظهر شد. در یک موکب بزرگ و خوب عراقی حوالی عمود 1189 برای نماز توقف کردیم. نماز جماعت که تمام شد، یکدفعه دیدیم سفره هم پهن کردند! خلاصه همانxadجا ناهار که لوبیا پلو بود را خوردیم و چرت بعد از ناهارمان را هم زدیم و 14:30 بود که به راهمان ادامه دادیم.

قدم به قدم جلو میxadرفتیم؛ خیلی آرام. اما پر از شوق، انتظار بودیم. عطشناک رسیدن به کربلا...

دو راهی 1295 را هم رد کردیم. جمعیت در این خیابانxadهای منتهی به کربلا موج میxadزد. رودخانه مردم است که به دریای حسین میxadریزد...

هیچکس، موکدا میxadگویم هیچکس از جمعیت حاضر در اینxadجا خودش نیامده، بل آورده شده است. تک تک اعضا و جوارح مان آغشته به این آورده شدن شدهxadاند.

ای پا، حواست هست این سه روز از چه مسیری رد شده ای و به کجا نزدیک میxadشوی؟

ای چشم، آماده دیدار یکی از زیباترین صحنهxadهایی که یک انسان در طول عمرش میxadتواند ببیند هستی؟

ای دست، خودت را برای لمس خاک پر نور کربلا پاک کردهxadای؟

ای عقل، بارت را بستهxadای؟

و ای دل، ای دل آیا آغوشت را باز کردهxadای تا سراسر حسین شوی؟

ساعت 17:30، دم دمای غروب بود که دیگر وارد شهر شده بودیم، وارد شهر کربلا. تا هنگام اذان مغرب همینطور رفتیم و در موکب کوچکی نماز مغرب و عشایمان را خواندیم. مانند حر، توبه وار نزد امام میxadرفتیم...

راوی میxadگوید: حر به سمتم آمد درحالیکه تمام بدنش میxadلرزید. به او گفتم ای حر، اگر از من میxadپرسیدند شجاعxadترین سوار عرب کیست، نام تو را میxadبردم. حال چه شده که انقدر مضطربی؟!

حر گفت: خودم را بین بهشت و جهنم مخیر میxadبینم و به خدا قسم که جز بهشت را انتخاب نمیxadکنم. و سمت حسین راند...

و هنگامی که به حسین رسید، بند چکمهxadهایش را به هم گره زده و دور گردنش انداخته بود. با سری خمیده نزد حسین رسید. گفت: من گمان نمیxadکردم کار به اینxadجا برسد. آیا توبهxadام پذیرفته است؟ و حسین گفت: یا شیخ! ارفع راسک. ای شیخ، سرت را بالا بگیر...

و هنگامی که حر بر زمین افتاد، حسین خودش را بالای سر او رساند و گفت: تو آزادهxadای همانطور که مادرت تو را آزاده نامید...

ما سه نفر همراه با خیل جمعیت به حرکتxadمان ادامه دادیم. اما امشب، حسین غیر از ما زوار دیگری هم دارد! آخر امشب شب جمعه است...

شبxadهای جمعه فاطمه، با اضطراب و واهمه، آید به دشت کربلا، گوید حسین من چه شد، نور دو عین من چه شد...

آری، امشب تمام انبیا، اولیا، پاکان و خاصان و فرشتگان زائر کوی حسین اند...

همین هفته گذشته بود که بچهxadهای روابط عمومی دانشگاه با من به عنوان جامانده مصاحبه کردند و انتهای مصاحبه هم نوحه "شبxadهای جمعه میxadگیرم هواتو ..." را پخش کردند و الآن دقیقا در شب جمعه به کربلا رسیدهxadام... و ما جاماندهxadها الآن رسیده و کربلایی شدیم...

شبxadهای جمعه میxadگیرم هواتو

اشک غریبی میxadریزم برا تو

بیچاره اونکه حرم رو ندیده

بیچاره تر اون که دید کربلاتو...

حرم باز پر از بوی سیبه

خدایا حسینم غریبه...

خدایا؛ اینجا کربلاست، شهر عاشقان، شهری که جمعی از بهترین بندگان تو را در خودش جای داده، زمینی که برگزیده شد تا بار بزرگ ریخته شدن خون حسین را بر دوش بکشد، به راستی خدایا چه قوتی به این زمین دادی که خون حسین آن هم به شکلی عجیب برش ریخته شد و از هم گسسته نشد؟

شهر کرب و بلا، شهر عشق، شهر حسین، شهر عشاق حسین...

خدایا در این سرزمین، عاشقان تو جام پیاپی از باده ناب عشقت نوشیدند. بادهxadای که ساقیش حسین بود؛ حسین از مدینه که راه افتاد، قدح به دست در سرزمینxadها میxadگشت. در مدینه، مکه، از مکه تا کربلا، از دور و با نامه و پیک به مردم مختلف از کوفه و بصره و ... قدحش را تعارف میxadکرد. افسوس که کم خوردند و بیش پس زدند...

اما قدح حسین، کماکان به پاست و در آن شراب ناب تمام ناشدنی تلاطم میxadخورد و ما را میxadخواند تا از جامش قدری بنوشیم.

این همان قدح عاشقان است که شب عاشورا همه یاران حسین با ماندنشان جرعهxadای از آن را نوشیدند. چه حبیب با آن همه استقامت در راه دین و اهل بیت، چه زهیر عثمانی مذهب چند روز پیش که برق نگاه حسین گرفتارش کرد، چه حر که خودش را بین بهشت و جهنم مخیر میxadدید، چه مسلم بن عوسجه آن پیرمرد دلاور، چه وهب آن جوان نصرانی تازه مسلمان شده، چه سعد و ابوالحتوف آن دو برادر که آخرین لحظات برگشتند، همه از این قدح عاشقان نوشیدهxadاند.

سعد و ابوالحتوف...

این دو برادر از پر رمز و رازترینِ مستان و باده نوشان کربلا هستند. حسین وقتی برادرش عباس را بین نخلستان گذاشت و سمت خیام برگشت و رو به خیل عظیم و سیاهی سنگین دشمن کرد و گفت: آیا کسی نیست که مرا یاری کند؟ بین شما کسی پیدا نمیxadشود تا از حرم رسول خدا محافظت کند؟

زنان حرم فهمیدند دیگر کار به آخر رسیده و فغان سر دادند. و درست در همین لحظه بود که این دو برادر، قدح را از دست حسین گرفتند...

نمیxadدانم چه بر آنان گذشت که این تصمیم را گرفتند، خیلی دوست دارم روز قیامت ببینمxadشان و از حالشان در آن لحظه بپرسم. هرچه بود، از وسط سپاه ابن سعد به سمت امام حرکت کردند و شمشیر زدند. به شهادت رسیدند درحالیکه به امام نرسیده بودند، ولی به امام رسیدند. به وقت تصمیم گرفتند و به موقع از قدح عاشقان نوشیدند و به جرگه عاشقان پیوستند.

قدم قدم به مرکز دنیا نزدیک میxadشدیم. و بالاخره پیچ خیابان را رد کردیم و چشممان به جایی افتاد که مدتxadها آرزوی دیدنش را داشتم. این لحظه را هزاران بار در ذهنم مرور کرده بودم ولی چیزی که میxadدیدم از رویاهای ذهن پر از تخیلم هم، رویایی تر بود. چشمانم روز قیامت باید بخاطر اینکه چنین صحنهxadای را ثبت کردهxadاند، به نفعم گواهی دهند. آخر نقش گنبد و بارگاه زیبای عباس بر آنان نقش بسته...

یعنی بهشت از این لحظه و صحنه بالاتر است؟؟ نه! نه! هفته پیش این موقع حتی پاسپورت هم نداشتم، اما الآن بهشت را جلوی چشمم میxadبینم...

عباس کیست؟ عباس کسی است که جامxadهای پی در پی از حسین گرفته و همه را هفت خطانه سرکشیده و مست مست شده. عباس خودش کمک حسین سقایت میxadکند و چه افرادی که جام از دست عباس گرفتند و به حلقه مستان وارد شدهxadاند.

عباس همان است که وقتی رفت، حسین کمرش شکست و چارهxadاش گسست.

عباس همان است که حسین وقتی میxadخواست خطابش کند گفت: ای عباس، جانم به فدایت، سوار شو و برو... جان حسین فدایت...

عباس همان است که ادب دو زانو نزدش میxadنشیند. عباس همان است که آب را تا ابد شرمنده نگاه داشته. عباس همان است که امید همه خیام بود. عباس همان است که هیچکس یارای مبارزه تن به تن با او را نداشت. عباس همان است که با نامردی او را زدند. عباس همان است که هنوز هم هرچه ناامید است در خانهxadاش را میxadزنند. عباس همان است که آیت الله قاضیxadها باب حکمتxadشان را از او گرفتهxadاند. عباس همان است که امام زمان نامهxadهای حاجات مرتبط با او را به روی چشم میxadگذارد و میxadبوسد. عباس ...

عباس در کلام نمیxadگنجد، عباس آنقدر خودش را برای خدا عزیز کرده که همراه با حسین، محبتش در دلxadها جاری است.

همانجا نشستیم. علی، صادق و محمدرضا. ما سه نفری که دیگر خودمان نبودیم. سه نفری که شیدا شده بودیم. هرکدام از خودمان و ماجرای عجیب آمدن به این سفر عجیب تر از عجیب را میxadگفتیم. از گذشته که گذراندیم و حالی که باورمان نمیxadشود در آن هستیم. حالی که از سرمان هم زیاد است ولی این خاندان کرم، آنقدر بی اندازه میxadبخشد که من حقیر کمترین را هم راه داده...

لحظات عجیبی را گذراندیم. از عشقبازانه ترین لحظات زندگیم شد. بعد از این همه دوندگی و سختی و پیاده روی، حال رو به روی حرم ماه بنی هاشم، عباس نشسته و شیدایی میxadکنیم.

و حافظ گفت:

صوفی گلی بچین و مرقع به خار بخش

وین زهد تلخ را به می خوش گوار بخش

طامات و شطح در ره آهنگ چنگ نه

تسبیح و طیلسان به می و میxadگسار بخش

زهد گران که شاهد و ساقی نمیxadخرند

در حلقه چمن به نسیم بهار بخش

راهم شراب لعل ز دای میر عاشقان

خون مرا به چاه زنخدان یار بخش

یا رب به وقت گل گنه بنده عفو کن

وین ماجرا به سرو لب جویبار بخش

ای آنکه ره به مشرب مقصود بردهxadای

زیر بحر قطرهxadای به من خاکسار بخش

شکرانه را که چشم تو روی بتان ندید

ما را به عفو و لطف خداوندگار بخش

ساقی چو شاه نوش کند باده صبوح

گو جام زر به حافظ شب زنده دار بخش

و حافظ هم ما را به دنبال جام زر و قدح عاشقان فرستاد...

عشقبازیمان طولانی شد. کمی دیگر جلوتر رفتیم. در همین حین با ملیکا در ارتباط بودم و قرار شد تا به محل اسکان آنxadها برویم. سلامی دیگر به حضرت ارباب، اباعبدالله الحسین و آقا اباالفضل العباس دادیم و زیر عمود 1402 منتظر ماندیم. از اول هم قصد این سفر مسیر آن بود و عرض سلامی به حضرات ساکن کربلا. گفته بودیم اگر شد که داخل حرمین هم میxadرویم و اگر نشد هم غصهxadاش را نخوریم که سبک و سیاق این سفر متفاوت از باقی سفرهای کربلاست. و حقیقتا همان تک سلام هم چه آرامشی در دلم به وجود آورد...

ملیکا همراه با محمد هداوند از بچهxadهای قرارگاه دنبالمان آمدند و از کوچه پس کوچهxadهای کربلا رد شدیم تا به محل اسکانxadشان رسیدیم. کمی با بچهxadهای آنxadجا گپ زدیم و آشنا شدیم. سجاد و علی حاجوی، محمد سبحانی، کمالی و ... . گفتند فردا قصد رفتن به کاظمین و سامرا و سید محمد و بعد هم مرز مهران را دارند و چند نفر هم جای خالی در ماشینxadشان هست! میxadآیید؟ و نفری حدود 350 هزار تومان.

و ما سه نفر مبهوت به هم نگاه کردیم. بنایی بر رفتن به سامرا و کاظمین نداشتیم و حال چنین پیشنهادی جلوی خودمان میxadدیدیم. آن هم با قیمتی بسیار خوب. همان شب چند نفر از بچهxadهای قرارگاه از کربلا تا مرز چذابه را با 250 هزار تومان رفتند!!! تقریبا بلافاصله بله را گفتیم. عجایب این سفر تمام ناشدنی است...

از شدت خستگی هر سه خیلی زود خوابیدیم. خوابی که بعد از وصال باشد، چقدر همراه با آرامش است. همه آن دوندگیxadها، سختیxadها، پیاده رفتنxadها و ... در برابر این وصال و آرامشش هیچ است، هیچ...

خودمونی...

ما را در سایت خودمونی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 56 تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 17:13

صفحه بندی