دیگه بماند چجور با برانکار پایین آوردیمش و تو رشت عمل شد و یه هفته ای لشت نشا موندیم و ...
از وقتی برگشتیم تهران و خونه، تازه همه چی شروع شد!! کل مسوولیتای مادر رو حالا ما سه نفر باید با هم انجام میدادیم اما همش عقب بودیم از کارا! دو سه ماهی وضع ما این بود و تک تک لحظه هاش خدا رو شکر میکردم و هنوزم میکنم که اتفاق بدتری نیفتاد و یه نکته مهمتر اینکه قدر مادرو خیلی بیش از پیش دونستم. همین که نمیتونست راه بره روال زندگی بهم خورده بود اما همون حضورش چقدر پر رنگ و مهم بود و هست...
خدا رو هزار بار شکر که کامل سلامتیشو به دست آورد و تقریبا همه چی مثل قبل شده. اتفاق قشنگش این بود که قدر و ارزش مادرو خیلی بیشتر از قبل فهمیدم...
خودمونی...ما را در سایت خودمونی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 45