دوشنبه- 14/07/1393
شب آخره...
حسین همه اصحاب رو جمع کرد؛ بیعت را برداشت. گفت بروید که فقط مرا میxadخواهند. چراغxadها خاموش شدند و دلxadها روشن. عباس طوفانی سخن گفت و با ماندنش به زنان و کودکان اطمینان قلب داد. همانطور که فردا جلوی شمر ایستاد وقتی برای او و برادرانش امانxadنامه آورد.
شب آخر، شب قرآن و نماز است؛ آخرین شب حسین و یارانش در این دنیای فانی...
نماز صبح را در حرم امام حسین(ع) خوندم و بعدشم زیارت عاشورا و زیارت مطلقه حضرت رو نیوشیدم. راهی حرم علمدار شدم. وعده داشتیم با بچه xadها. حاج آقا کمار در صحن حرم نشسته بودن و برای بچه xadها داشت صحبت میxadکرد. خیلی فضا دلی بود. از عباس میxadگفت. از اینxadکه با رفتنش حسین دیگر آرام نیاسود. گفت ما هم باید اینطور شویم. حضرت از رفتنمان ناراحت شود. حسین عباس را بدرقه کرد. با هم وارد میدان شدند. با هم شمشیر زدند. دشمن میانشان جدایی انداخت و عباس راهی فرات شد. بعد هم امام شتابان به سویش تاخت. اینxadچنین امام به مشتاقانش میxadرسد...
بعد جمعیت راهی حرم حسین(ع) شد. من یک دور سریع حضرت عباس رو زیارت کردم و به بچه xadها رسیدم. رفتیم داخل و توی صحن نشستیم. سینه xadزنی راه انداختیم. کمxadکم جمعیت زیادی دورمون جمع شد. هوا هم روشن شده بود.
هوا روشن شده بود که عمر سعد اولین تیر را انداخت به سوی سپاه حسین و گفت به امیر بگویید که من این جنگ را شروع کردم. جنگی که بریدن سرها و دستxadها سادهxadترین کار در آن است.
هوا روشن شده بود که کاروان به راه افتاد. سپاه دشمن جنازهxad های کشتگان خود را دفن کرد اما بدنxadهای مطهر حسین و یارانش بر زمین مانده بود و قافله از میان این بدنxadها رد شد. زین xadالعابدین(ع) با دیدن بدن پدرش نزدیک بود جانش برود که زینب به دادش رسید...
هوا روشن شده بود که کاروان پشت دروازه ساعات منتظر بود. شهر آذین بندی شده و قافله وارد شهر شد. حسین سردار قافله بود و محافظت میxadکرد. مراقب سنگxadها بود. اما باز هم سنگxadهایی به زنان و کودکان خورد...
الآن هم در هوای روشن و در صحن حرم حضرت حسین(ع)، سینهxad زنی میxadکردیم. برنامه که تمام شد رفتم کنار ضریح حضرت و زیارتی کردم و راهی خیابان عشق شدم. برای بار آخر رفتم حرم علمدار. به ضریح رسیدم و با حضرت درد و دل کردم. خواستم که باز هم بیایم و آخرین بارم نباشد. خواستم که عباس امام زمان باشم...
دل کندن خیلی سخته...
به سختی از حرم عباس بیرون آمدم. تو بین xadالحرمین که میxadرفتم سمت حرم حسین(ع)، همش برمیxadگشتم و حرم عباس(ع) رو نگاه میxadکردم. وسط بین xadالحرمین نشستم . نگاهم از این حرم به اون حرم میxadرفت
الله اکبر در کرب و بلا
سلام من بر دو گنبد طلا
وارد حرم حسین شدم. اول اصحاب را زیارت کردم و بعد سراغ حبیب رفتم و بعد هم حسین...
در کنج ضریح رفتم و نجوا کردم. وداع سخته، خیلی سخت...
لحظه وداع رسیده بود و حسین از بچهxad ها خداحافظی کرد. اصغر که زودتر رفته بود، سکینه و رقیه هم بیتابانه گرد پدر میxadچرخیدند...
او میxadرود دامن کشان...
نوبت به وداع با زینب رسیده xadبود. جدایی اینxadدو از هم ناممکن بود. اما امان از روزگار...
چندبار حسین رفت و برگشت و با زینبش نجوا کرد. زینب بوسه بر گلوی حسین زد و حسین دیگر رفت. رفت و اسبش بیxadسوار به خیمه xadگاه برگشت...
مگر میxadشود از این حرم دل کند. هربار که در راه حرم بودم، ناخودآگاه لبخند بر لبانم میxadنشست و بعد هم گریه...
نزدیک ضریح حسین نشستم. کنار اصحاب. انگار زمین میxadتپید. این همه عزیز در کنار هم دفن شده xadاند...
خواستم قتلگاه هم بروم اما باز هم نتوانستم.
و بعد رفتم...
تا جایی که میxadشد برمیxadگشتم و نگاهی به حرم میxadانداختم.
رفتم بیرون از حرم و دلم رو جا گذاشتم...
برگشتم حسینیه و صبحانه خوردیم و وسایل جمع شدند و حدودای 10 از کربلا خارج شدیم. سخت بود...
ساعت 17 مرز مهران بودیم. دیگر تمام شد. این بهترین سفر زندگیم.
دوباره مرغ روحم هوای کربلا کرد
دل شکستهxad ام را اسیر و مبتلا کرد
ساعت 18:30 به وقت ایران وارد کشور شدیم. نماز مغرب و عشا رو به جماعت کنار گیت ورودی ایران خوندیم. نمازی هیئت وار و روی سنگ زمین مرز...
ظهر عاشورا بود و هنگام نماز. حسین حین جنگ نماز جماعت برپا کرد. البت نماز خوف. یارانی دور جماعت به مراقبت ایستادند. نامردان صبر نکردند نماز تمام شود و شروع به تیرباران کردند...
سعید 12 تیر خورده بود که دید تیر دیگری هم در راه است. دیگر نمیxadدانست باید چه کند. ولی کار عجیبی کرد...
صورتش را سپر حسین کرد...
بعد نماز امام که به بالینش آمد گفت: آیا وفا کردم؟...
اینان یاران حقیقی بودند...
سفرنامه به آخرش رسید.
عشق تو رو در دل من حضرت زهرا نهاده
ممنونتم قسمتم شد بیام با پای پیاده
البت کاظمین و سامرا قسمتمون نشد. ان شاالله سفر بعدی...
سفر عالی بود، نجف فوق xadالعاده خوب. انگار در خانه پدری بودیم. پیاده xadروی سرشار از احساس. بچهxad هایی که بین راه به ما آب و غذا میxadدادند. کربلا که خود عشقه، بینxad الحرمین، حرم عباس و حرم ارباب حسین که قطعا قطعهxad ای از بهشت هستند...
شکر خدا...
امیری حسین و نعم الامیر...
پایان.
خودمونی...ما را در سایت خودمونی دنبال میکنید
برچسب: سفر عشق,سفر عشق مرو,سفر عشق پایانی ندارد,سفر عشق آباد,سفر عشق مرد,سفر عشقم,سفر عشق هلالی,سفر عشق مکن,سفر عشق شعر,سفر عشق شروع کن, نویسنده: بازدید: 96