یکشنبه- 13/07/1393
صبح حدودای ساعت 03 رفتم حرم. اول زیارت سیدالشهدا رو کردم و بعد رفتم سمت بین xadالحرمین و حرم حضرت عباس(ع). تو صحن نشستم و جزء 11 قرآن رو خوندم. تو اتوبوسمون قرار گذاشتیم که هرکسی یک یا چند جزء رو بخونه تا ختم دسته جمعی داشته باشیم و به من جزءهای 11 و 22 رسید. نماز صبح رو به جماعت خوندم و برگشتم حسینیه. تا 09 خوابیدیم و بعد رفتیم سر صبحانه. انار هم داشتیم امروز!
به مناسبت عید قربان دیشب پول جمع کردیم و صبح دو تا گوسفند قربانی کردیم.
راه افتادم و مشغول خرید سوغات شدم.
سریع برگشتم حسینیه و وسایلو گذاشتم و راهی حرم شدم. اول سلامی به حضرت حسین(ع) دادم و رفتم سمت حرم حضرت عباس. خدا رو شکر برای نماز جماعت جا پیدا کردم. حرمین و بینxad الحرمین بعد شلوغی شب جمعه و روز عرفه کلا خلوتxad تر شده. نماز ظهر و عصر رو به جماعت خوندم و رفتم سمت بابxad القبله داخل حرم حضرت عباس(ع). با بچهxad ها اونxadجا قرار داشتیم. کم کم همه جمع شدند و در بین بچهxad ها سربند "مدافعان حرم" پخش شد. خواهران هم اومده بودند. از حرم حضرت دسته راه انداختیم سمت بین xadالحرمین. دسته سینهxadزنی. دو گروه شدیم و دودمه میxadخوندیم و سینه میxadزدیم و حال میxadکردیم...
دم اول:
جان به کفیم جان به کفان حرم
فدایی حسین پدر مادرم
سربه داریم همه، ای گل فاطمه
لبیک یا حسین شعارم
برا شهادت بیxadقرارم
حسین...
دم دوم:
ما همگی مدافع راه عشق
مدافع بانوی شهر دمشق
در ره سعادت، عاشق شهادت
هیهات منxadالذله بر لب
کلنا عباسک زینب
حسین...
باورنکردنی بود. تو بین xadالحرمین باشی و سینه بزنی. بعد ذکر "حسین" آخر هر دم رو هم رو به حرم ارباب بگی...
یه مقدار که تو بینxad الحرمین جلو رفتیم، دم رو عوض کردیم و سراغ ذکر عباس رفتیم:
ای اهل حرم میر و علمدار نیامد...
چقدر لذت داشت رو به حرم عباس باشی و این ذکر رو بگی. بعد حرکت زیباتر شد. وارد حرم حضرت حسین(ع) شدیم. توی صحن نشستیم و مراسم رو ادامه دادیم. عالی بود. مردم هم دور ما جمع شدهxad بودند و فضای خیلی خوبی درست شد. روضه میxadخوندیم و سینه میxadزدیم و گریه میxadکردیم و عشق بود...
در حرم حسین سینه زدن و هیئت گرفتن؛ اتفاقی که در رویاهایم بهش فکر میxadکردم و الآن مشغول انجامش بودم. در بهت و حیرت...
وقتی در بینxad الحرمین بودیم و سینه میxadزدیم، یه پسر لبنانی تقریبا هم سن و سال خودم اومد و ازم پرسید از کجا هستید و برنامتون چجوریه؟ انتهای مراسممون در صحن ارباب هم باز اومد پیشم و ازم خواست که سربندمو به عنوان تبرک بهش بدم... خدایا این بنده حقیرت که ناچیزترین است. من کجا و تبرک جستن از من کجا... حسین آبرو میxadدهد... یا حسین...
درجا سربندمو بهش دادم و خداحافظی گرمی با هم کردیم. حسین یجمعنا...
مراسم بیxadنظیرمون که تمام شد، رفتم سمت ضریح حضرت حسین(ع). خلوت بود. یکی هم یهویی برام جا باز کرد و چسبیدم به ضریح. دمش گرم. چسبیدم و خودمو رسوندم به ضریح علی اکبر(ع). توی کنج خیلی حال داد. دلم میxadخواست همینxadجوری تا ابد بمونم. یه دستم روی درب ضریح و دست دیگرم به ضریح علیxad اکبر...
بعد سمت ضریح حبیب هم رفتم و خواستم برم سمت قتلگاه که نتونستم. واقعا قتلگاه فضای سنگینی داره...
حسین قبل رفتن به قتلگاه حجت را تمام کرد. اصغر را بالای دست گرفت و به میان لشکر دشمن رفت. هنوز وقت بازگست برای دشمن بود. اما تیر حرمله کار را تمام کرد...
حسین خون اصغر را به آسمان فرستاد و آنxad هم با آغوش باز قبول کرد.
یاد این جمله عجیب حضرت زینب افتادم:
اللهم تقبل منا هذا القلیل...
این قلیل، حسین است و تمام یارانش...
وه که چه ایمان و ایثاری...
برگشتم حسینیه و یه دوش گرفتم. ناهار رو هم که قیمه با گوشت قربانی صبح بود خوردیم و استراحتی کردم. نماز مغرب و عشا رو در حسینیه به جماعت خوندیم و بعد راه افتادم سمت مغازه طباطبایی که نزدیک مقام صاحبxadالزمان(عج) و شط بود.
تو حسینیه ادامه کتاب فصل شیدایی لیلاها رو خوندم. بعد شام که پلو گوشت بود، حاجxad آقا باقری اومد حسینیه و واسمون صحبت کرد. خیلی حرفxadهای جالبی زد. گفت: این سفر چند مرحله است: اول محبت، بعد شوق و در نهایت هم وصال. توی مراحل اول و دوم ما گریه و زاری زیاد میxadکنیم تا به وصال برسیم و الآن در وصال هستیم. برای همین در حرمxadها پیش میاد که گریمون نمیxadگیره. چون در حال نیوشیدن شهد شیرین وصال هستیم...
خودمونی...ما را در سایت خودمونی دنبال میکنید
برچسب: سفر به دیار عشق 98ia, نویسنده: بازدید: 89