پنجxadشنبه - 10/07/1393
صبح ساعت 05 و بعد از خواندن نماز راهxadپیمایی خودمون رو شروع کردیم. توی راه با بصیر و سینا زیارت عاشورا و دعای عهد خوندیم. صبحانه رو هم لب جاده حدود تیرک 820 خوردیم. بیسکوییت با عسل! راه افتادیم و تقریبا هر 50 تا تیرک که رد میxadکردیم لب جاده واسه استراحت میxadشستیم. فاصله هر تیرک تا تیرک بعدی 50 متر هستش و تقریبا هر 100 تیرک که 5 کیلومتر میشه رو تو یک ساعت تا یک ساعت رو ربع طی میxadکنیم.
توی راه هم آب و خرما و شیرینی به دستمون میxadرسید. توسط مردم عراق و به عنوان تبرک و رسیدگی به زائر امام حسین...
تیرک 1100 و در موکب مضیفxad العباس یه استراحت یه ربع، بیست دقیقه xadای کردیم و راه افتادیم برای تیرک 1236. من و بصیر و سینا و حقxadدوست.
یه جا واسه نماز واستادیم و صاحبxadخانه اومد که واسمون غذا هم بیاره. یه کوچولو خوردیم و ادامه دادیم. تا اینکه حدودای ساعت 13:10 رسیدیم به تیرک 1236 و استراحت.
دستxadها و صورتxadهای خیلیا از آفتاب سوخته و سیاه شده بود. یاد "جون" افتادم. غلام سیه چهره که در راه امام جان داد و سپید وخوش بو شد...
بخشی از راه رو همراه با گوش کردن به نوحه طی کردم. خیلی چسبید و حال داد. یه جا داشتم نوحه xadای در مورد حضرت رضا(ع) گوش میxadدادم که به موکب ثامنxad الائمه هم رسیدیم. یا امام رضا...
خیلی این پیادهxad روی چسبه. سخت هست، پای آدم درد میxadگیره، هوا هم که گرمه و آفتاب سوزان میxadتابه. اما همین سختیxad ها میشن لذت مسیر. اینقدر دلچسبه که دلم نمیxadخواد تموم بشه. چون سراسر ذکره، ذکر نام حسین...
درسته که نصف مسیر رو با اتوبوس اومدیم؛ اما:
خدا گر ز حکمت ببندد دری
ز رحمت گشاید در دیگری
سختیxadهای این مسیر پیاده xadروی عرفه xadی ما از پیادهxad رویxadهای اربعین بیشتره. اولا اینکه تقریبا فقط ما مشغول این کار هستم. البت چند نفر عرب هم در مسیر دیدم که پیاده به سمت کربلا میxadرفتند. بعد این نکته هست که دیگر ماساژی در کار نیست؛ امکاناتی که مواکب در اختیار میxadگذارند کمتر شده و ...
عشقه واقعا!
داری راه میxadری؛ تابلویی رو میxadبینی که زده کربلا 10 کیلومتر. فقط 10 کیلومتر! اگه با ماشین باشی که خب خیلی زود میxadرسی اما این مسیر یعنی حدود 2:30 ساعت پیادهxad روی. جنون شرط عاشقی است...
15:40 راه افتادیم. اول 4 نفر بودیم. اما بعد 2 نفر شدیم. من و بصیر. به این خاطر که پای بصیر تاول زدهxadبود و واستادیم تا پانسمانش کنیم. طول کشید و جدا افتادیم. دوتایی کنار جاده میxadرفتیم. دیگه از موکب و آب رسوندن خبری نبود. جدا تشنم شدهxad بود. خیلی خسته بودیم ولی لذت میxadبردیم.
نزدیک کربلا بودیم، کربلا؛ سرزمین عشق. حسین میxadخواست به کوفه برود اما سپاه حر سد راه او شد و به کربلا آمدند. حر، در کوفه از خانهxadاش به سوی دارالاماره و ابن زیاد میxadرفت که بشارت بهشت شنید. با خود گفت: جنگ با پسر پیامبر و بهشت؟! محاله...
وقتی به سپاه حسین رسید، تمام سربازان و مرکبxadهایشان تشنه بودند. حسین سیرابشان کرد! گفتxadوگویش با حسین بالا گرفت. ادب کرد و چیزی نگفت. و تصویر زیبایی که صبح روز دهم خلق کرد:
چکمهxadه ایش را به گردنش آویخت و سر به زیر پیش حسین رفت و توبه کرد...
کربلا؛ سرزمین عشق. حسین و یارانش به خاک و خون افتادند. پرچم خاکی شیعه، خونین شد و بالا رفت...
آب در کنار این سرزمین جاری است لیک تشنگان سرور این سرزمینxadاند...
نزدیکای دین حرم بودیم. ذکر عباس میxadگفتم:
یا عباس راس حسین به نیزهxad هاست...
یا عباس آتیش زدن به خیمهxad ها...
یا عباس چنگ زدن به معجرا...
یا عباس جیبل ماء لسکینه...
یا عباس شوفل خیام حرقوه...
و بعد گنبد نمایان شد...
الله اکبر. سالxadها در طلب دیدن این منظره بودم. حال گنبد عباس در پیش چشمانم میxadدرخشد.
انا العباس واویلا
حسین تنهاست واویلا
حرم نماد عشق و ادب و وفا حال پیش رویم است. یاد صحنه xadای از کربلا افتادم. صحنهxadای که برای من جزء جانگدازترین صحنهxadهاست.
صبح روز یازدهم. کاروان در حال حرکت است. تقریبا از مکانی رد میxadشود که الآن ما داریم میxadآییم. و عباس فتاده بر زمین...
زینب و باقی خانمxadهای حرم و مخصوصا کودکان بعد حسین به عباس تکیه داشتند. تا بود دل همه آنxadها قرص و محکم و آرام میxadشد. اما دیگر عباس نیست. و برای خود عباس چقدر سخت است که این صحنه را میxadبیند و کاری نمیxadتواند بکند...
با بصیر رفتیم حسینیه محل اسکان و وسایلمون رو گذاشتیم و راه افتادیم سمت حرم ارباب...
شبxadهای جمعه فاطمه؛ با اضطراب و واهمه، آید به دشت کربلا، گوید حسین من چه شد...
این نوا رو بسیار شنیدهxadام و اکنون شب جمعه است و ما هم شدیم زائر حسین. در کنار تمام انبیاء و اولیا...
هرچه نزدیکxadتر میxadشدیم، طاقتمان هم طاقxadتر میxadشد. به ایست بازرسی رسیدیم. ردش که کردیم حرم نمایان شد. السلام علیک یا اباعبدالله...
در همون حوالی چشمم به خیمهxad گاه و تل زینبیه هم افتاد. وحشت کردم! تل چقدر به حرم نزدیکه...
واقعا باورنکردنی بود. از درب وارد شدیم. آخرین تفتیش هم انجام شد. سرمان را که بالا گرفتیم، عشق را دیدم. ضریح حسین از همانجا پیدا بود...
هذا حسین؛ قتل عطشانا و مظلوما...
رفتیم تو. اول نماز مغرب رو خوندیم و بعد برای عرض ادب وارد روضه منوره شدیم. رفتم سمت ضریح حضرت، دستم را رساندم و کلی آرامش گرفتم. بالاخره رسیدم اینxadجا. آرزوی چند سالهxadام تحقق یاقت. خدایا شکر...
همان موقع کسی بلند گفت: "لبیک یا حسین" و جمعیت هم تکرار کرد. خیلی دلچسب بود. همه با هم گفتیم: لبیک یا حسین، لبیک یا حسین، لبیک یا حسین...
از حرم بیرون آمدم و رفتم سمت درب. ناگهان دیدم اول بینxad الحرمین دراومدم. حرم عباس را میxadدیدم که میxadدرخشید و جلوه میxadکرد. خیلی پاهایم درد میxadکرد. ولی رفتم. یه جا نشستم و ماساژشون دادم و باز رفتم. این خیابان رویایی رو دیدم بالاخره و تازه مشغول حرکت هم بودم توش. رسیدم به حرم قمر بنیxadهاشم و رفتم تو. اول نماز عشایم را خواندم. در قنوت نماز واقعا میxadخندیدم. از خوشحالی و شوق. و بعد هم گریستم. باز از خوشحالی و شوق...
رفتم کنار ضریح عباس. این مرد با صفا...
دخیلک یا عباس...
بعد زیارت کوتاه برگشتم سمت حرم امام حسین و ازونجا هم رفتم حسینیه "منظمهxad البدر" و شام خوردیم و خوابیدیم.
خودمونی...ما را در سایت خودمونی دنبال میکنید
برچسب: سفر عشق,سفر عشق مرو,سفر عشق پایانی ندارد,سفر عشق آباد,سفر عشق مرد,سفر عشقم,سفر عشق هلالی,سفر عشق مکن,سفر عشق شعر,سفر عشق شروع کن, نویسنده: بازدید: 40